چشمه ها در جاری شدن

و علف ها در سبز شدن معنی پیدا میکنند

کوه ها با قله ها

و دریا ها با موج ها زندگی پیدا میکنند

و همه ی انسان ها با عشق

پس بار خــدایــــا!

بر من رحم کن

بر من که میدانم ناتوانم رحم کن

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم.....!!!

اما نباشد.....

اما نباشد لحظه ای که در قلبم ...

                                                     " عشــــق" نباشد ...! 

 




تاریخ : سه شنبه 24 بهمن 1391 | 19:51 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

آن که میخواهد روزی پرواز عشق را تجربه کند ،

 

نخست باید روی پای خود ایستادن را بیاموزد ،

 

پرواز را که با پرواز آغاز نمیکنند ...!!!

 



تاریخ : یکشنبه 22 بهمن 1391 | 10:16 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

پس از آفرینش آدم، خدا گفت به او:

نازنینم آدم....

با تو رازی دارم !

اندکی پیشتر آی ..

آدم آرام و نجیب ، آمد پیش !!

زیر چشمی به خدا می نگریست !

محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .

 

نازنینم آدم !!

( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!

یاد من باش ... که بس تنهایم !!

بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!

به خدا گفت :

من به اندازه ی ....

من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...

به اندازه عرش .. نه .. نه

من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ،

دوستدارت هستم !!

آدم ،.. کوله اش را بر داشت

خسته و سخت قدم بر می داشت !

 راهی ظلمت پر شور زمین ..

طفلکی بنده غمگین آدم!

در میان لحظه ی جانکاه ، هبوط ...

زیر لبهای خدا باز شنید ،

 

نازنینم آدم !

نه به اندازه ی تنهایی من ...

نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!

 

نازنینم آدم !

نبری از یادم !!؟

 



تاریخ : سه شنبه 17 بهمن 1391 | 01:00 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خوشبختی، همان لحظه ایست که؛

 

احساس می کنی خدا کنارت نشسته؛

 

و تو به احترامش از گناه فاصله می گیری ...

  



تاریخ : چهارشنبه 11 بهمن 1391 | 08:05 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

 
خــدای عـــزیـــزم!

 

اگر ذره ای از مـحـبـتـت نباشـد، زنــدگـی بر مــــن تـمــام است!
 

خــــــــــدایــــا بــار دگــــر مـحـبتــت را بر مــــن روا دار ...
 

دلــــــم برای دوســت داشــــتن های راســتـــیــن تـــنـــگ شــده!
 



تاریخ : یکشنبه 8 بهمن 1391 | 18:44 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات


خدایا ...

 

توخود می دانی که بدترین درد برای یک انسان
،
 
 

 دورماندن ازحقیقت خویشتن و رها شدن درگرداب فراموشی وسر درگمی است...
 

پس توای کردگار بی همتا ...

 

مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم

 

 تا بتوانم روز به روز به تو که سر چشمه تمام حقیقت هایی نزدیک و نزدیکتر شوم ...
 
 


تاریخ : چهارشنبه 27 دی 1391 | 06:32 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

آنچه از درونت می شنوی را بخوان!

 

نوای درون تو ...



روحبخش و دلنواز است !

 

تو به هیچ چیز نیاز نداری

 

جز آنکه به درونت سفر کنی

 

سفری از ماده به معنا

 

بخش روحانی وجودت را پیدا کن !

 

تاکنون برای یافتنش

 

نشانه ها بسیار بوده اند

 

اما نزدیک ترین نشانه

 

نواییست از عمق وجودت

 

که صدایت می زند

 

آن را بخوان ...

 


 



تاریخ : یکشنبه 24 دی 1391 | 15:58 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

 

پناهنده ی تو هستیم ای مولای رئوف! شمس الشموس!

 

نمیدانم چرا حس می کنم فقط یک قدم دیگر تا کربلا فاصله دارم ...

 

مگر نه این است که تو حج وکربلای فقرایی !

 

ای پهناترین آبی دریا ،محرم در حرمت حال وهوای دیگری دارد،اینجا می توان حسین را حس کرد .

 

صدای گریه ی علی اصغر امان را از دل رباب برده است ...

 

اینجا عشق را میتوان معنا کرد ...

 

اینجا داغ دل تازه می شود،اینجا دل که کربلایی می شود غصه بی اندازه می شود ...

 

اینجا شرمندگی در چشمان عباس موج می زند ...

 

حرمت چه دل را هوایی میکند ...

 

مشهدالرضا یا کربلا  ؟؟؟

 

عاشق که باشی برای دلدادگی ،اینجا وآنجا فرقی نمی کند ...

 

صدای عزاداران حسین می آید ،عده ای از باب الجواد وارد می شوند وعده ای از باب الرضا!

 

آخ که چقدر حسینی شدن زیباست آن هم اینجا زیر نگاه تو ...

 

آسمان هم چه دلگیر است امروز !!!

 

 

»»   السلام علیک یا ابا عبدالله بابی انت وامی یا سیدی ومولای !!!

 

 



تاریخ : پنجشنبه 21 دی 1391 | 19:06 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

دستم را بالا می برم

 

و آسمان را پایین می کشم

 

آنقدر از دل تنگی هایم برایش گفتم

 

تا سرخ شد...

 

تا نم نم بارید...

 

رهایش کردم

 

و می دانم

 

کسی هرگز نخواهد دانست

 

غم غروب بارانی امروز

 

همه از دلتنگی های من بود...! 

 

 



تاریخ : پنجشنبه 14 دی 1391 | 20:18 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

آغوش خدا باز است، ما نمیبینیم!


یقین دارم خدا، شب و روز در انتظار است ...


خود بگو اگر جای خدا بودی... اگر منتظر بودی...

 

اگر پنچ بار در طول روز منتظر دوستت بودی و او نمی آمد سراغ تو!

 

 و تو آیا مانند خدا، دوباره منتظر می ماندی؟؟؟

 

چند روز؟

 

چند ماه؟

 

چند سال؟

 

یک عمر؟؟؟



 گاهی هم باید به خدا حق داد...

 



تاریخ : سه شنبه 12 دی 1391 | 09:46 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدایا ...


وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم


بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم


و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود،


بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند


خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت ...


اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت


ولی نظرت را از من مگیر...



یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی ...

 


 



تاریخ : سه شنبه 5 دی 1391 | 15:54 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

از شیخ ِ بهایے پرسیدند :


خیلے سخت مے گذرد ، چـه باید کرد ؟

شیخ مے فرماید : خودت که مےگویے ، سخت مےگذرد ، سخت کــ ه نمےماند!

پس خـــدا را شکــر کــ ه مےگذرد و نمےماند ...

 

 



تاریخ : جمعه 1 دی 1391 | 20:47 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 



تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 13:32 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

 

جامانده ام از پرونده ضمانت نامه استجابتت...
این روزها دلم همپای پاییزست، و خوب میدانی این دلتنگی ها دلیلش تنها پاییز نیست....

یا غایة آمال العارفین: استجب لکم های دلم جا مانده اند و می دانی که چقدر!!!!
یا غیاث المستغیثین: زبانم سکوت می کند و چشمانم رساتر از هر کلامی بارانی می شوند...
یا حبیب قلوب الصادقین: دلم به لرزه می افتد از ضمنت لهم الاجابه هایی که گویی از آسمان دلم فراتر نمی روند ...
یا سریع الرضا: و تو میدانی من لحظه لحظه ی بهشتِ همسایه ام را با تو سخن گفته ام...

این روزها پی نوشت های دلم آنقدر زیادن که گاهی راه نفس هایش را گم میکند !!!
نفس های نابی که از سرچشمه امید می آیند...

امیدی از آمدن مسافری كه اگر لایق انتظارش باشم دلم آسمان بی انتهای بهشت خواهد بود ...

 

 " اللهم عجل لولیك الفرج "



تاریخ : یکشنبه 26 آذر 1391 | 18:56 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

بعضی وقت ها خدا ؛

درهای رحمتش رو یه خورده باز می کنه ؛

تا بتونی از لای در، رحمت هاشو ببینی ؛

ولی نمی تونی بهشون دست بزنی ؛

چون روی در، قفلی به نام حکمته ...!

 

 



تاریخ : پنجشنبه 23 آذر 1391 | 20:07 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

چه زیبایی، معشوق من؛

اسمت، حست، عشقت، دردت، درمانت، داده ات، نداده ات، وصلت، هجرانت؛

و رؤیای مجنون شدنت، همه زیباست؛

مرا مجنونِ وصالت کن، ای پروردگار مهربانم ...

 

 



تاریخ : پنجشنبه 23 آذر 1391 | 19:45 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺷﮑﺮﺕ ...

 


ﺍﻣﺮﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔیمه ...

 

ﺑﻪ ﻟﻄﻒ ﺗﻮ، ﺑﻪ ﮐﺮﻡ ﺗﻮ ....

 

ﺣﺘﯽ ﺑﺎﺑﺖ ﯾﮏ ﺩﻡ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ

 

ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﺩ،ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭ ﺷﮑﺮ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ...

 

 

 



تاریخ : چهارشنبه 22 آذر 1391 | 06:10 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

˙·٠•●♥  همیشه به کسی تکیه میکنم که به کسی تکیه نکرده باشد و

 

              و او کسی نیست غیر از " خدا " ♥●•٠·˙

 



تاریخ : سه شنبه 21 آذر 1391 | 17:26 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

آرامش یعنی ...



نگاه به گذشته و شکر خدا

نگاه به آینده و اعتماد به خدا

نگاه به اطراف و جستجوی خدا

نگاه به درون و دیدن خدا

لحظه هایت سر شار از بوی خدا ...

 



تاریخ : دوشنبه 20 آذر 1391 | 07:46 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 



تاریخ : شنبه 18 آذر 1391 | 05:27 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

دوست من ...

هیچ گاه دلت را به روزگار مسپار، که دریایی از ناامیدی است؛

دلت را به خدا بسپار که دریایی از امید است ...

دلت پر امید ...

 



تاریخ : سه شنبه 14 آذر 1391 | 16:42 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدایا ...

 تو از دشواری زندگی و انسان بودن آگاه بودی !

ومی دانستی از زجر غصه خوردن !

از حس تلخ جدایی هم آگاه بودی !

می دانستی که ضعیفم و زود شکسته می شوم !

می دانستی که گذشته برنمی گردد و فقط خاطرات تلخش را به جای می گذارد !

خدایا می دانستی که اگر ضعف ایمان داشته باشم، سختی ها مرا از تو دور می کند و شاید هم جدا !

می دانستی که پاهایم زود خسته می شوند، نفسم بریده می شود و طاقتم طاق ...

ومی دانستی که ممکن است  بنده ی ناشکر تو باشم!

خدایا  ...

تو ما را دوست داشتی و داری، ولی چه دوست داشتن عجیبی !!!

دوست داشتنت هم یگانه است و مانندش را دراین عالم نمی یابم !

ولی با این همه باز مرا آفریدی ...!

 

امشب که دلم شکست، خرده هاشو پیش تو میارم

وهنگامی که بغضم شکست، اشکها مو پیش تو میریزم

قلبم که به درد آمد، درآغوش توتسکینش میدم و

دلم که پرشد، برای تو سخن میگم

وقتی پاهایم حس رفتن نداشت، دستان تو را میگیرم

طاقتم که طاق شد، قوتش را ازتو می گیرم

ووقتی خسته شدم، روی شانه های تو آرام می گیرم!

 

خدایا ... تو بی نیازی و من پر از نیازم ...!

کوله بارم اگرچه از توشه راه تهی است ، انباشته از توکل که هست ...!

 

دل شکسته ی عالمم ... ای کاش عالم ازمن دل شکسته نباشند !

 

خدایا ... کمکم کن تا برای رسیدن به تو، طاقت بیارم !

کمکم کن که بتونم با تنهاییام کنار بیام و خودت بهتر از همه، از دلم خبر داری!

پس آرومم کن!

 

توکل به خودت ...

 

 



تاریخ : جمعه 10 آذر 1391 | 20:47 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات


تاریخ : سه شنبه 7 آذر 1391 | 20:31 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

چشمه ها پرآب شد از اشکِ یاران، یا حسین

 

چشمها از ماتمت،شد اشکباران یا حسین

 

وای بر زینب ، سـرت را بی بدن بـر نیزه دیـد

 

کربـلا و زیـنب و جمـع اسیــران یا حسین

 

می رود زینب بـه کوفه ،تا بخواند خطبه ای

 

تـا که جاویدان بمانَد دین و قران یا حسین

 

آنچه باقی مـاند از این ماجرا ، آزادگی ست

 

درسها در کربلایت هست پنهـان یا حسین

 

رفتی و راهِ تـو شـد ، الگـوی راهِ هـر شهیـد

 

تا شود دنیا گلستان از شهیدان یا حسین

 

 

نسیم سحر ( زرناز )

 



تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1391 | 00:53 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

ذره منم، مور منم، وصله ی ناجور منم


دور منم، کور منم، شمس جهان تاب تویی


حی تویی و حیا تویی، دم تویی و شفا تویی


مرده منم، درد منم ،طبیب اطیاب تویی


صید حسین اگر شدم،دانه ی آن دام تویی


ماهی بی تاب منم،حلقه ی قلاب تویی


تیغ شرربار تویی،مهر گوهربار تویی


حسین ارباب تو و بهر من ارباب تویی


گرم طواف آمدم،گرد تو دور می زدم


جان خودت مکن ردم، که آخرین قسم تویی



 

»»»    السلام علیک یا ابوالفضل العباس (ع)    «««


  



تاریخ : جمعه 3 آذر 1391 | 19:09 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

یا زینب کبری (س) ...

شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما، " بی حسین " شدن تو بود و


شرمنده تر آنکه، تو " بی حسین " شدی و ما حسینی نشدیم ...! 

 



تاریخ : جمعه 3 آذر 1391 | 09:49 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

هر کس کربلا را عشق می‌ورزد ...

هر آنکه
عاشورا بیقرارش می‌کند و کوثر زلال اشک را در دیدگانش می‌جوشاند،

باید با قصه شگفت و عظیم
عاشورا ، آشناتر و مانوس‌تر گردد.

باید فاصله خویش با
کربلا را اندازه بگیرد.

از خویش بپرسد بر لب
فرات زندگی تاکنون چند بار به خاطر دیگران از خویش گذشته است !؟؟؟

چند بار عباس‌وار یاد
عطش دیگران او را از فرات داشته‌ها دور داشته !؟؟؟

چند بار برای خدا تا مرز
عطش و مرگ ، بی‌هیچ بیقراری گام زده است و در طوفان سختی و

 مصیبت و بلا، شکیبا مانده و با دادن همه سرمایه‌ها در غربت و عطش فریاد کشیده است که:

" الهی رضا بقضائک تسلیما لامرک لا معبود سواک "



تاریخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | 07:42 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز

 

دانش آموزان عالم را همه دانا کند

 

ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین

 

بعد از آن، با خون هفتاد و دو تن امضاء کند.

 

 

»»»  السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین  «««  

 

 



تاریخ : شنبه 27 آبان 1391 | 09:25 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات


" سلام بر حسین "

"سلام بر ابالفضل العباس "

"سلام بر قلب زینب صبور"


باز هم بوی محرم می آید...

بوی شهادت ...بوی خون... بوی غربت و مظلومیت...

چیزی نمانده که زمین سیاه پوش و آسمان گریان شود ...

صدای ضجّه های قلبم را میشنوم ...

غوغاست دلم...


سفیر عشق به کوفه پای گذاشت تا مژده آمدن مولای عاشقان را به کوفیان بدهد، اما افسوس که

نمی دانست تاروپود و بافت وجودی این مردم از بی وفایی است . وقتی مسلم را شهید کردند و پیکر

او را از بالای دارالعماره کوفه به زمین انداختند، در آخرین ذره ذره لحظات وجود فریاد میزد ...

کوفه میا حسین جان، کوفه وفا ندارد ...!


باز هنگام عزا فرا رسیده ...


باز ندای" ای جوانان بنی هاشم بیاید علی را بر در خیمه رسانید" زمزمه لبهای عاشق می شود.

باز بوی محرم می آید، بوی رایحه سیب، بوی عطر حسین، بوی سینه زدن ....


پروانه ام ، دوباره مرا آتشم زنید
هر لحظه، هر نفس، همه جا آتشم زنید


پای فرات ، علقمه فرقی نمیکند
دست شما ست تا که کجا آتشم زنید


اصلا برای گرمی شبهای ماتمت
من را خریده اید که تا آتشم زنید


هر شب به حاجتی سر این روضه می رسم
شاید میان بزم عزا آتشم زنید


من را گره زنید به این بیرق بلند
روزی میان کرب و بلا آتشم زنید


عمری میان روضه ی تان گریه می کنم
با این امید تا که شما آتشم زنید


این چشم ها حواله ی غم های زینب است
اشکی دهید و در همه جا آتشم زنید.




تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1391 | 14:55 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

یا حسین ...

 

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم

بند عقل پاره کنیم ازهمه بیگانه شویم

جان سپاریم، دگر ننگ چنین جان نکشیم

خانه سوزیم چو آتش سوی میخانه شویم

سخن راست تو از مردم دیوانه شنو

تا نمیریم مپندار که مردانه شویم

گر چه سنگیم، پی مهر تو چون موم شویم

گر چه شمعیم، پی نور تو پروانه شویم

در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم

محرم گنج تو گردیم، چو ویرانه شویم

 



تاریخ : دوشنبه 22 آبان 1391 | 23:29 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

تعداد کل صفحات : 17 :: ... 3 4 5 6 7 8 9 ...

  • paper | بلاگ اسکای | ایران موزه
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic