هر چه به محرم نزدیک تر می شویم ؛

آب را با مکث بیشتری می نوشم ...

 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

 

 



تاریخ : یکشنبه 21 آبان 1391 | 10:38 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات


فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم،

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است،

صبور باش و درکم کن؛


 

یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم،

برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم؛

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن؛

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم، با تمسخر به من ننگر؛

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو؛

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده، همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار

من برمیداشتی.

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم، عصبانی نشو؛ روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو.

یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم.

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم.

 

 

دوستان ؛ قدر مامانای گلتون رو بدونید قبل ازاینکه دیر بشه ...

 

مامان جونم ... خیلی دوست دارم  

امیدوارم خدا سایه ی پر مهرت رو سالیان سال برسرم حفظ کنه



تاریخ : یکشنبه 21 آبان 1391 | 09:55 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

هـــر بار کـه دلــم هـــوای خـــــــدا کـــرد …

نــــه !

هــر بار کـه خـــــــدا یــاد ِ دلــم کــــرد …

تـنـم لــرزید …

نــه از خــــــدا …!

از خــــودم !

که از شــیطــان هـــم شـیطـان تــَر شــدم …

نـگـاهم را مــی دزدم …

مبادا چشــمم در چشـــم خدا گــــیر کند …



تاریخ : شنبه 20 آبان 1391 | 00:19 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

چشمانم را می بندم ...

 

قطره های گرم اشک را که رفته رفته سرد می شوند، روی صورتم احساس میکنم ...

 

می گویند هر وقت برای طلب بخشش از درگاه خداوند اشک می ریزی،

 

گناهانت دانه دانه آب می شوند و بر گونه هایت جاری ...



تاریخ : چهارشنبه 17 آبان 1391 | 21:08 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

خدایا ...

 من حواسم به همه هست، به جز تو !

پس تو هم حق داری، حواست به همه باشه به جز من ...!

خدایا من اگر بد کردم، تو را بنده دیگر بسیار است ...

تو اگر با من مدارا نکنی، مرا خدایی دیگر کجاست ؟؟؟



تاریخ : سه شنبه 16 آبان 1391 | 11:32 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدای من ...

گناهانم لباس خواری بر تنم كرده  و افزونی لجن گناهانم، ماهی دلم را میرانده ..

ای نهایت آ‌رزویم! ای تنها پاسخگویم! و ای محبوب دلم!

ماهی دلم را با جریان زلال توبه پذیرت زنده گردان ...

 

به عزتت سوگند كه جز تو برای گناهان خویش ، بخشنده ای نمی‌یابم و شكستگی خویش را

جز تو پیوندی نمی‌بینم.

 

من اینك با بالهای تواضع ، به بارگاه تو باز گشته ام و پیشانی خشوع و خواری خویش بر

درگاه قدرتت نهاده ام.

 

اگر از در رحمت خویش برانیم، به كدامین در پناهنده شوم و اگر از قلّه رأفتت فروافكنیم،

به كدامین دامنه بگریزم؟

 

كه صد افسوس از خجلت و رسوائیم و... هزار افغان از توشه راهم ...

 

اگر در ورود به بارگاه توبه ات، پشیمانی است... بعزتت سوگند كه من به این در آویخته ام !

 

خدای من!

اگر گناه از بنده زشت است، عفو كه از سوی تو زیباست ...



تاریخ : سه شنبه 16 آبان 1391 | 07:49 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

آنجا که دلت گرفت ...

و هیچکس حرف تو را نفهمید ...

و از همه جا و همه کس ناامید شدی ...

بدان این یک دعوت است ؛

از کسی که از رگ گردن به تو نزدیکتر است ...

و از همه مهربان تر و با معرفت تر است ...

 

""""""    خـــــــــــــــــــــدا   """"""



تاریخ : یکشنبه 14 آبان 1391 | 10:43 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

یا علی،مهدی غریب و بی کس است؛

جان زهرا دوره غیبت بس است

یا امیرالمومنین،اعجاز کن؛

خود بیا قفل فرج را باز کن

یا علی گویید خیل شیعیان

 تا بیاید مهدی صاحب زمان

 عیدتان مبارک



تاریخ : جمعه 12 آبان 1391 | 21:10 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدا جونم ...

 

            چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم ؛ اما تو همیشه کنارم بودی

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم ؛ اما تو فراموشم نکردی...


چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده

 

بودی از یاد بردم ؛ اما تو همیشه به یادم بودی ...

 

چه روزهایی که سرمو تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم

 

برام فرستادی دست و پا زدم ؛ اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است ...

 

 وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم ؛ تو پناهم دادی...

 

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ...

 

 و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد ؛ تو به قلبم آرامش دادی...

 

 تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس

 

کشیدنم رنگ دادی...

 

وقتی قلبم تپید ، تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...

 

وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم ،

 

فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...

 

اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...

 

 وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی؛  فهمیدم این معادله زندگیه، نه غصه خوردن واسه

 

نداشته هاش ...  نه شاد بودن واسه داشته ها ...

 

و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی؛ اونوقت به بزرگی و مهربونیت

 

 بیشتر پی بردم ...و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی، باید مهربون باشی ...

 

خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....

 


خدایا به خاطر
سه چیز سپاسگذارم  ...!

 دادن هایت، ندادن هایت ، گرفتن هایت.......

دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت



تاریخ : پنجشنبه 11 آبان 1391 | 19:34 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

سلام دوستای عزیزم ...

 

برا  یه مدتی، یا شایدم برا همیشه، ممکنه که دیگه بروزرسانی وبلاگمو که مثل یه دوست صمیمی

میدونستمش و انقد بهش علاقه داشتم که اگه چند روزی نمی دیدمش، دلم شدید براش تنگ میشد ،

 را نداشته باشم . وبلاگمو از خودمم هم بیشتر دوست داشتم، شاید بخاطر اینکه همش سعی کردم

مطالبمو به خدا وصل کنم و هوای وصلشو داشته باشم و همه ی نوشته هامم از عمق وجودم

توش میذاشتم و حتی بعضی از مطالبشو ، با گریه هام و اشکام میذاشتم !

تا وقتی که " نَفسِ زندگیم " بهم برنگرده و در کنارم نباشه، حال و هوای بروزرسانی رو ندارم.

این وبلاگو با تک تک خاطراتش، با تمام وقتایی که از درسم و از زندگیم میزدم ،

تا شده یه زمانی باهاش باشم و مطلب بذارم، با تمام دوستایی که یا باهام صمیمی بودن و

 در کنار هم خوش بودیم، چه رهگذرایی که ناخودآگاه میومدن و میرفتن، با تمام نظراتش که

بعضی هاش خاطره ساز و برام ارزشمند و عزیز بودن و بعضی ها هم ...،

هیچوقت فراموش نخواهم کرد .

 

برام خیلی خیلی دعا کنید تا بتونم هر چه زودتر به وبم برگردم و تو این روز ( عید قربان

عزیزترین چیزمو فدای نَفسِ زندگیم کردم و امیدوارم خود خدا کمکم کنه تا بتونم دوباره برگردمو و

این هوای رسیدنو، برای رسیدن به خودش ادامه بدم.

 

 خیلی دلم برای تک تک لحظات با خدا بودن تو وبم ، برای لحظات با دوستای خوبم بودن ،

تنگ میشه!

 

برام حتما نظر بذارید، تا حداقل اگه حال و هوای بروزرسانی ندارم،

 با خوندن نظراتتون آروم شم و بتونم با این همه دلتنگی هام، کنار بیام.

التماس دعا ...



تاریخ : جمعه 5 آبان 1391 | 08:00 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

ای امیر عرفه ! بی تو صفا نیست که نیست
بی تو اندر عرفه ، عشق و وفا نیست که نیست

ای امیر عرفه ! ، یوسف زهرا (س) ! ، مهدی (عج) !
حاجتی غیر ظهورت ، به خدا نیست که نیست ...

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 



تاریخ : چهارشنبه 3 آبان 1391 | 23:34 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

گوش کن! می‏شنوی؟ نگاه کن! می‏بینی؟

 

در بی‏کران دشت عرفات، هیچ نجوایی جز نیایش عاشقان به گوش نمی‏رسد؛

 

هنوز زیباترین نغمه‏ای که عرش را می‏لرزاند، مناجات عرفه‏ی پاره‏ی تن رسول و

نور دیده‏ی بتول است که در خلوت این صحرای ملکوتی، در برابر معبودش زانو زده

 و دست‏هایش به‏سوی آسمان بلند است...

 

گاه تبسمی بر لبانش نقش می‏بندد و گاه سیل اشک امانش نمی‏دهد ...


«عرفه»، روز حسین (ع) است و حسینی شدن؛

دل بر حسین (ع) سپردن و هم نوا با حسین (ع) خواندن...

 

چه‏قدر زیباست ...

 

بازگشت همگانى بندگان فرارى به آغوش مهربان خدایى كه همه را خواهد پذیرفت؛

مگر نه آنكه خود فرموده: «اگر روى گردانان از من، شدت شوق مرا به بازگشت‏شان

مى‏دانستند، از نهایت شعف جان مى‏دادند» ؟


الهى! این كهكشان بى‏نهایت رحمت تو و این بندگان كوچك شرمسار؛

 

شاید دیر آمده‏ایم، ولى آمده‏ایم ...!

 

 

به زلال اشك‏هاى جارى بندگان صالحت در صحراى عرفات قسم،

 

ما دور افتادگان از حریم عشق و عرفان را بپذیر ...



تاریخ : سه شنبه 2 آبان 1391 | 18:27 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خداوندا ، تو را سپاس ...

 

هر که به من میرسد، بوی قفس میدهد ؛ 

 

جز تو که پر میدهی تا بپرانی مرا . . ..



تاریخ : یکشنبه 30 مهر 1391 | 13:59 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

صدف‌های دریا ، صدای دریا را با خود دارند،

و فلس‌های ماهی، بوی ماهی را؛



کاش کاری کنیم که ...

 در زندگی و بودنمان ،

عطر و بویی از انسانیت،

دنیا را احاطه کند ...

 

 

کاش کاری کنیم ...!



تاریخ : یکشنبه 30 مهر 1391 | 07:50 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

دلم گرفته ...

می خواهم بنشیم، چشمانم را ببندم و فقط نفس بکشم.

ولی هوا هم گرفته !

همه چیز تنگ است ؛ همه چیز ...

آب که نباشد، خشکی همه چیز را در هم می کشد ...

 ولی خدا ...

به چهره هایمان نگاه کن !

حتی چهره هایمان نشان از بی آبی دارد.

 کم آورده ایم

فرج  را نمی رسانی؟

بیا با هم دعای باران بخوانیم ...

 

 

 "   اللهم عجل لولیک الفرج    "



تاریخ : پنجشنبه 27 مهر 1391 | 09:49 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

میگویند دلشکستگان نزد خدا آبرویی دارند ...

افسوس که دل شکسته من بارها ترک برداشت ودم نزد ...!

کاش میدانستی چقدر تنهایم ...

خدایا !

 دریاب حال مرا که.... از وصف حالم عاجزم.... و خسته ....

دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را....

خدایا ! مواظبم باش ! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش !

خدای مهربانم ، ای بی کران نازنین !...

عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی !

بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن ... ای قدرتمند بی نهایت کریم.

دوستت دارم ای مهربان ... تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت ...

با من بمان ....

 خدایا ....

با من که تنها تو نگهدار منی !



تاریخ : پنجشنبه 27 مهر 1391 | 00:31 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدایا

گاهی حجم دنیای درونم، از وجودت تهی می شود

آن وقت من می مانم و تنهایی و ترسهایم !

درها، دیوار می شوند و امیدهایم یک آرزوی دور از دسترس می شوند ...

پروردگار خوبم ...

روزنه ی قلبم را به رویت باز کن

چون تنها، نور وجود توست که دلم را نگاه می دارد.

آمین



تاریخ : چهارشنبه 26 مهر 1391 | 14:28 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



تاریخ : سه شنبه 25 مهر 1391 | 19:10 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

گلی از شاخه اگر می چینیم، برگ برگش نکنیم

و به بادش ندهیم

لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

و شبی چند از آن را هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم

شاید از باغچه ی کوچک اندیشه یمان گل روید!

 

" سهراب سپهری "



تاریخ : دوشنبه 24 مهر 1391 | 19:59 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

دلتنگ تر از همیشه ام...

دلتنگ حرفهایم ، درد دلهایم ...

درونم غوغایی بر پاست

مقصر سختی هایم را کسی نمیدانم ؛ خودمم ، خود...

هر آنچه در افکارم میگذرد چه خوب و چه بد، خود کرده ام ... خود ...

روزهایی را دور از تو ، دور از معبودم گذراندم و اکنون...

اکنون من مانده ام و روزهایی تلخ...

دلم برای آن روزهایی گرفته که دلتنگی هایم فرق داشت

تفکراتم ... کارهایم ... دلبستگی هایم...

یاری رسان من ... خدای من...

یاریم کن برگردم... برگردم به روزهای خوبمان...

خدایا مرا به خاطر گناهانی که در طول روز با هزاران قدرت عقل

توجیهشان می‌کنم، ببخش...

 



تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1391 | 20:29 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1391 | 20:25 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1391 | 20:02 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

لحظه های سکوتم ؛

پر هیاهوترین دقایق زندگی ام هستند ؛

 

مملو از آنچه می خواهم بگویم و نمی گویم ...



تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1391 | 16:53 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

خدای من ...

 

چشمهایت را به روی گناهان من بستی...

من نادان فکر کردم نمیبینی...

میدانم...

آنقدر مهربانی در نگاهت هست...

که حتی به روی من هم نخواهی آورد...

آنقدر دلت نازک است...

که طاقت شرمندگی روسیاهان را هم نداری...

من آنقدر معرفت ندارم که دیگر گناه نکنم...

پس بیشتر از همیشه هوایم را داشته باش...


" سهیل ساسان "



تاریخ : دوشنبه 17 مهر 1391 | 03:40 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

عشق گاهی وقتها از درد دوری بهتر است

بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

در قرآن خواندم و یعقوب یادم داده است

دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است.

 

"اللهم عجل لولیک الفرج"



تاریخ : یکشنبه 16 مهر 1391 | 14:33 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

یادمان باشد نه جلو تر و نه عقب تر ، همگام با "ولی" بودن زیباست!

 



تاریخ : یکشنبه 16 مهر 1391 | 13:48 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

ای انسان، قدر خود را بدان؛

 

به حدی گرانی، که فقط خدا توان خریدت را دارد؛

 

پس خود را به قیمت حسرتی تلخ، به تاراج مده ...!



تاریخ : سه شنبه 11 مهر 1391 | 22:12 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

برای پرواز به آسمانها، منتظر نمان که عقابی نیرومند بیاید و از زمینت برگیرد

 

و در آسمانهایت پرواز دهد. بکوش تا پر پرواز، به بازوانت جوانه زند و بروید

 

و بکوش تا اینهمه گوشت و پیه و استخوان سنگین را که چنین به زمین وفادارت

 

کرده است، سبک کنی و از خویش بزدایی ، آنگاه به جای خزیدن، خواهی پرید.

 

در پرنده شدن خویش بکوش و این یعنی بیرون آمدن از زندانهای اسارت.

 



تاریخ : دوشنبه 10 مهر 1391 | 00:30 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

مــــــــاه من!

غصه اگر هست، بگو تا باشد!

معنی خوشبختی،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر؛

پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند؛

که خدا هست، خدا هست

و چرا غصه؟! چرا؟!؟



تاریخ : دوشنبه 10 مهر 1391 | 00:19 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

افتادن برگی بر آب ، مرا به یاد گریه انداخت ... !

اشکهایم چون برگ سبک بود ... اما... !

ای کاش بر دلی به پاکیه آن آب می نشست ...

 



تاریخ : دوشنبه 10 مهر 1391 | 00:14 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

تعداد کل صفحات : 17 :: ... 4 5 6 7 8 9 10 ...

  • paper | بلاگ اسکای | ایران موزه
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic