من اکنون احساس می کنم ،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم ،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین ...

 

" دکتر علی شریعتی "



تاریخ : دوشنبه 10 مهر 1391 | 00:05 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

ای مردم ...

 ما همه خواهیم رفت ، شما می مانید و این راه ...

تو را به جان امام، نگذارید یاد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ...



تاریخ : یکشنبه 9 مهر 1391 | 22:46 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

تو را می ستایم نه به خاطر حماسه ها که آفریدی ، نه به خاطر معامله با حضرت

دوست بر سر جان شیرینت ،

 

تو را می ستایم نه به خاطر تمام رشادتها و جسارتهایت

 که ناممکن ها را ممکن می کرد با ذکر یا فاطمه زهرا (سلام الله علیها) ،

 

فقط و تنها فقط به خاطر آن تو را می ستایم که بر سر آرمانت باقی ماندی و

لحظه ای از راه رفته باز نگشتی ،

 

تو را می ستایم که بر سر عهد و پیمانت با ولی خویش راست قامتانه ایستادی

 و لبیک گفتی به هل من ناصر پیر جماران و لحظه ای قد خمود نکردی و

سرمشق شدی برای کوفیان و همه کوفی صفتان از حال تا همیشه تا یاد بگیرند

که چگونه مشق عشق کرد در دفتر ولایت .

 

تو را می ستایم به قدر تک تک ثانیه هایی که فرزندان این مرز پر گهر در امنیت

و آرامش ، در صحت و سلامت ، رشد کردند و بالیدند ، افتخار آفریدند و جاودانه شدند .

 

                تو را می ستایم و به احترام تو ، تمام قد می ایستم ...



تاریخ : یکشنبه 9 مهر 1391 | 22:14 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

‌شب امشب شور شیرینی است در من

نماز گریه تسکینی است در من

به جوش آمد دوباره خون مردی

تو اما ای دل غافل چه کردی؟

بخوان امشب به آهنگ جدایی

 

 “کجایید ای شهیدان خدایی”



تاریخ : یکشنبه 9 مهر 1391 | 20:52 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

می‌گریم آنقدر كه كمی وا شود دلم

در بین زائران شما جا شود دلم

بر بال كفتری دل خود را نوشته‌ام

باید كدام صحن تو انشا شود دلم؟

"یوسف اگر تویی جگر غرق خون كم است

كاری كن ای عزیز زلیخا شود دلم"

آن‌قدر نذر كرده‌ام آقا که روز حشر

با دست پر محبتت امضا شود دلم

اکسیر کن مرا به عیار نگاه خود

چون طاق صحن کهنه مطلا شود دلم

"هرگز نمیرد آن‌كه دلش زنده شد به عشق"

عاشق شدم كه حضرت عیسی شود دلم

مخفی شده ست کنج ضریح تو روح من

دست مدد بگیر، که پیدا شود دلم

 



تاریخ : جمعه 7 مهر 1391 | 15:52 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

چه بسا خداوند هر گره ای که در کار ما می اندازد ؛
همچون گره های قالی باشد
که نهایتا قصد دارد با آنها نقشی زیبا را بیافریند ... !



تاریخ : چهارشنبه 5 مهر 1391 | 20:58 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

الهی

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم

چو گدا بر سر راهی

کس به غیر از تو نخواهم

چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی



تاریخ : چهارشنبه 5 مهر 1391 | 20:05 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

سنگ را دیده ای که چه آسوده و بسی بی خیال است.

سنگ را دیده ای که چه بی تفاوت ار کنار لحظه ها عبور می کند.

سنگ را دیده ای که چقدر سنگ است !!!

می توانی سنگ باشی ؟؟؟

می توانی بی تفاوت از کنار لحظه هایت بگذری؟

می توانی ؟؟؟

گاهی اوقات تصمیم می گیریم که سنگ مانند زندگی کنیم ؛

تا در بند این همه احساس نباشیم.

می توانیم ؟؟؟

سنگ بودن سخت است یا آسان !!!؟؟؟



تاریخ : شنبه 1 مهر 1391 | 06:36 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

هر هنگام که پلک هایم قدم می زنند ، لطافت خدا رو سخت به آغوش می کشم ...

خیلی خیلی زود غرق می شم میون این همه خوبی ... این همه احساس ناب !!!

گاهی رنگ ارغوانی دلم را به در و دیوار وجودم هدیه می کنم

تا روی احساسم، باند پرواز به پا کنم ...

کاپیتان پرواز صحبت می کند ... لطفا کمربندهای خوشبختی خود را ببندید !!!



تاریخ : شنبه 25 شهریور 1391 | 12:44 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

زندگی یک آرزوی دور نیست

زندگی یک جست و جوی کور نیست

زیستن در پیله ی پروانه چیست

زندگی کن زندگی افسانه نیست.

گوش کن...!!!

دریا صدایت میزند!

هر چه نا پیدا صدایت می زند!

جنگل خاموش میداند تورا.

با صدایی سبز می خواند تورا.

آتشی در جان توست.

قمری تنها پی دستان توست.

پیله ی پروانه از دنیا جداست.

زندگی یک مقصد بی انتهاست.

هیچ جایی انتهای راه نیست!

این تمامش ماجرای زندگیست  …!



تاریخ : شنبه 25 شهریور 1391 | 12:10 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

رفتم از کوی تو و پیش تو جا مانده دلم

پیش تو مانده و از سینه جدا مانده دلم

پر گرفتن به هوای تو چه حالی دارد

چون کبوتر به همان حال و هوا مانده دلم

پشت آن پنجره افتاده و بر گردن خود

رشته ای بسته به امید شفا مانده دلم

 



تاریخ : سه شنبه 21 شهریور 1391 | 08:44 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

احساسات زیبایم سرشار از امید می شوند وقتی از خودم راضی ام، از خدایم

راضی تر !!!

وقتی باور می كنم می تونم بزرگ زندگی كنم ...

می تونم موفق و سربلند باشم ...

وقتی رنگ آرامش ، برایم زیبا نقاشی می كشد ، پر و بالم اوج می گیرند ...

گاهی اونقدر لذت می برم از اوج آرامشم ،،، 

كه نیمه ی خالی زندگی ام، پر و بال تجربه می گیرند و رنگ آرامش برایم كادو هدیه می كنند .

واقعیت‌ ِ قلبم شده ، آرومه آروم ... سرشار از احساسات خوبه خوب!

اشك هایم دیگر رنگ غم ندارند و گاهی از سر شوق می بارند ...

 



تاریخ : یکشنبه 19 شهریور 1391 | 09:55 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

خدای من...

هنوز هم نیوتون چشمهای من در حیرت است...

از اینهمه جاذبه ات...

اینهمه کشش...

گیرایی...

هنوز هم فرمول بودنت یک ایکس مجهول دارد و نمیدانم...

چرا از هر راهی که این معادله را حل میکنم...

باز هم به یک جواب میرسم...

خدا...

تو ساده ترین معمایی هستی...

که خیلی ها عاجزند...

از حل کردنش...

 



تاریخ : یکشنبه 19 شهریور 1391 | 09:13 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

مولای من شرمنده ام...


از بس گنه کرده ام شرم دارم بگویم العجل مولا...
شرمنده ام که فقط دعا می کنم و همان دعاهایم نیز خالص نیستند ...
شرمنده ام که تنهایت گذاشته ام...
شرمنده ام که گدای گدایی را کردم ، در حالی که تو هستی ...
شرمنده ام آن لحظه هایی که بنده نبودم ...
شرمنده ام اگر خود را نزده بنده ای از بندگانت شکستم که خود نیز بنده است ...
شرمنده ام قدر خویش ندانستم ...
شرمنده ام از غرق شدنم ...
شرمنده ام از کوری دیدگانم ...
از ناشنیدن صدای تو ...
شرمنده ام از شرمندگی ام ...
و خیلی چیز های دیگر...

ای مولای من ...

تو مرا را دعا کن تا لایق دیدارت شوم
من چیزی در دست ندارم...
جز گناه ... جز غفلت ... جز ...
دیگر هیچ نمی خواهم ...

من باشم و تو باشی و خدای ما ....
دیگر هیچ نمیخواهم ...
آرزوهایم ... عشقم ... همگی به فدای تو ...
مرا ببخش خطا رفتم ...
مولای من ... 
ای کاش همه خطاهای مرا به حسابه دوران جهالت غیبتت از یاد میبردی ...
من جز بودن در کناره تو دیگر از این دنیا هیچ نمیخواهم ...

مرا ببخش ...



تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391 | 19:01 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

بهترین درمان ِ‌ درد بی درمان ، لبخندی است به وسعت چشمان قلبت ...

باور دارم كه خواستن توانستن است ...

برای متفاوت شدن ، دیده ها رو باور نكن ، اندیشه هایت را خلق كن ...

لطفا همین الان به بهترین لحظات عمرتان كه خاطره ی خوشی از آن دارید

فكر كنید و بخندید ...

 



تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391 | 16:14 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خوشبخت كسی نیست كه مشكلی ندارد ...

بلكه آن است كه با مشكلاتش ، مشكلی ندارد ...

و این قرآن به حقیقت از جانب خدا نازل شده است ...

برای رسیدن به آرامش و خوشبختی گاهی به كاتالوگ وجودت

نگاهی بینداز ...

شاید دریچه های رحمت ، به سمت قلبت پناه آوردند ...

چقدر ذكر آرامش بخشی است ... زمزمه ی خدا رو شكر



تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391 | 15:37 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدا كند كه دل من ، در انتظار تو باشد

درون كلبه قلبم ، همیشه جای تو باشد

مرا نسیم نگاهت ، به باغ آینه‌ها برد

خوشا كبوتر عشقی ، كه در هوای تو باشد

قنوت سبز نمازم ، به التماس درآمد

چه می‌شود كه مرا ، سهمی از دعای تو باشد

به گور می‌برد ابلیس ، آرزوی دلش را

اگر كه تكیه دستم ، به شانه‌های تو باشد

در این دیار حریمی ، برای حرمت دل نیست

بیا حریم دلم باش ، تا سرای تو باشد

خدا كند كه دلم را ، به هیچكس نفروشم

خدا كند كه دل من ، فقط برای تو باشد ...

 



تاریخ : پنجشنبه 9 شهریور 1391 | 05:55 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدای من ؛

      مردم همه شکر نعمت های تو را می کنند؛

                                  اما من، شکر بودنت را ... 

                                                          تو نعمت منی ...  



تاریخ : یکشنبه 5 شهریور 1391 | 19:37 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



شقایق گفت : با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش، حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین ، تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت  بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی ...



........ هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت .



تاریخ : یکشنبه 5 شهریور 1391 | 19:15 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

همیشه از حرمت، بوی سیب می آید

صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دلِ شکستهِ ی من

به پای بوس نگاهت، غریب می آید

طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.

کبوتر دل من، بی شکیب می آید

برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد

چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید ...

 

سلام دوستان ... 

فردا عازم مشهد الرضا هستم، حلال کنید ...

 

ان شاءالله در حرم آقا علی ابن موسی الرضا علیه السلام نایب الزیاره ی همه

دوستان خوب دنیای مجازی ام هستم.



تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1391 | 15:53 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدایا؛

بضاعت من به قدری است که نمی دانم؛

در حق آشنایان و دوستانم چه دعایی کنم؛

اما می دانم که تو از حال آنان آگاهی؛

پس بهترین ها را برایشان کرم نما؛

که خزانه ی تو هرگز تهی نمی گردد ...

 

« عید سعید فطر، بر شما دوستان عزیز مبارک باد »



تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1391 | 01:18 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

پروردگارا ؛

اینک، سکان زندگی طوفان زده ام را به تو می سپارم؛

می دانم که نتیجه ی این اعتماد و توکل، آرامش است ...

 



تاریخ : جمعه 27 مرداد 1391 | 23:08 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

مقام معظم رهبری :

«روز قدس را گرامی بدارید و آن را گرامی بشمارید»



« خودتان را برای راهپیمایی روز قدس آماده کنید، آن هم صحنه عظیمی است

 

برای اینکه همه بدانند که ملت ایران در صحنه است، بیدار است، پابرجاست و از

 

هیچ قدرتی و از هیچ قلدری در سطح عالم، باک ندارد. »



تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391 | 20:04 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

این جمعه را از آن جمعه که کم می کنم؛

چیزی کم نمی شود؛

فقط انتظار بیشتر می شود ...



تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391 | 14:16 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدایا ...

" ارگ " را از " بم " گرفتی ، حرفی نزدیم ؛

" جان " را از " آذربایجان " نگیر !

خدایا ... به بازماندگان صبر عنایت فرما .

به هموطنان عزیزم، تسلیت عرض میکنم.



تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391 | 13:34 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

الهی ...

 

سروری سزاوار توست و بزرگی برازنده تو .


هر که بزرگی اش به تو پیوسته است
، بزرگ است و

 هر که چنین نیست ، گمان می کند که بزرگ است .

از بنده مدام شکستن و از تو پیوسته بستن .


از بنده مستمر گسستن و از تو باز پیوستن .


این چه قاعده غریبی است در عالم، که معشوق ناز عاشق را می کشد ،

 محبوب به دنبال محب می افتد و کریم در پی سائل می گردد .


چگونه است که آغوش پذیرش تو ، گشاده تر از پای رجعت ماست ؟


ما را از اینهمه غفلت نجات بخش .



آن زمان که هیچ گوشی را شنوای ناله هایمان نمی یابیم و

 هیچ دلی را فهیم دردهایمان ، تنها گوش شنوای توست که مرهم زخمهایمان

می شود و مامن خستگی هامان ...


کاش میشد که آوای اجابت تو را در طنین دعاهایمان بشنویم .

بحر بی نیاز کرمت وسیعتر از برکه حاجات ماست .

 

تو به سخاوت شهره تری تا ما به نیاز .


تو به بخشیدن راغب تری تا ما به تکدی .


فقط تویی که سزاوار خواستنی و خواهش فقط از آستان توست که رواست ...



تاریخ : جمعه 20 مرداد 1391 | 15:00 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

الهی ...

 

 پناه میبرم به خورشید مهرت، پیش از آنكه دستان تباهی نابودم كند .

و چشم میدوزم به رحمتت، پیش از آنكه دنیا با نور سیاهی نابینایم كند.

 

الهی ...

 

 تو را با نام هایت میخوانم، پیش از آنكه بار گناهان مرا با سكوت مرگ

 

همنشین كند ....



تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1391 | 03:42 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدایا ...

در شب قدری که توفیق نصیبمان می کنی تا قرآن بر سر بگذاریم

از تو مسئلت میکنم لیاقتی عطا کنی تا بتوانیم ...

قرآن را در دل بگذاریم ...

 

 

«التماس دعا در لحظات قشنگ خلوتتان ...»



تاریخ : چهارشنبه 18 مرداد 1391 | 05:19 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

این من و حجم شب و دستان خالی و خدا ؛

آسمانی تیره و اشک و سکوت و انزوا ؛

ناله های جانگداز و گریه و امن یجیب ؛

قبله و قلب و جوارح جملگی غرق دعا ...

 



تاریخ : سه شنبه 17 مرداد 1391 | 14:29 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

نام : ناهید

نام خانوادگی : فاتحی كرجو

نام پدر : محمد

تاریخ تولد :  1344/4/4

یگان :: همكاری با سپاه و پیش مرگان انقلاب

تاریخ شهادت :   1361/09/01

محل شهادت : روستای هشمیز كردستان

عملیات : توسط ضد انقلاب

آرامگاه : تهران - بهشت زهرا (س)

 

 

( سمیه کردستان، اسطوره ای که جان داد تا حرمت امام خود را نشکند. )

 

 

http://basij.ir/attachment/1224316.jpgولادت و معرفت به معبود  ...

 

ناهید فاتحی کرجو در چهارمین روز از تیر ماه سال 1344 در شهر سنندج در میان خانواده ای مذهبی و اهل تسنن به دنیا آمد. پدرش محمد از پرسنل ژاندارمری بود و مادرش سیده زینب، زنی شیعه، زحمتکش و خانه دار بود که فرزندانش را با عشق به اهل بیت (ع) بزرگ می کرد.

ناهید کودکی مهربان، مسئولیت پذیر و شجاع بود که در دامان عفیف مادر، با رشد جسم، روح معنوی خود را پرورش می­داد. آن قدر در محراب عبادت با خدا لذت می­برد که به پدرش گفته بود: «اگر از چیزی ناراحت و دلتنگ باشم وگریه کنم، چشمانم سرخ می شود و سرم درد می گیرد. اما وقتی با خدا راز و نیاز کرده و گریه می­کنم، نه خسته ام، نه سردرد و ناراحتی جسمی احساس می کنم، بلکه تازه سبک تر و آرام تر می­شوم».

 

 

نوجوانی از جنس ایمان و شهادت ...

 

با شروع حرکت های انقلابی مردم ایران، ناهید هم به سیل خروشان انقلابیون پیوست و با شرکت در راهپیمایی ها و تظاهرات ضد طاغوت در جرگه دختران مبارز کردستان قرارگرفت.

روزی با دوستانش به قصد شرکت درتظاهرات علیه رژیم به خیابان های اصلی شهر رفت. لحظاتی از شروع این خیزش مردمی نگذشته بود که مأموران شاه به مردم حمله کردند. آنها ناهید را هم شناسایی کرده بودند و قصد دستگیری او را داشتند که با کمک مردم از چنگال آن دژخیمان فرار کرد. برادرش می گوید؛ «آن شب ناهید از درد نمی توانست درست روی پایش بایستد. بر اثر ضربات ناشی از باتوم، پشتش کبود رنگ شده بود».

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع درگیری های ضد انقلاب در مناطق کردستان، همکاری اش را با نیروهای ارتش و بسیج و سپاه آغازکرد. شروع این همکاری، خشم ضد انقلاب به خصوص گروهک کومله را که زخم خورده فعالیت های انقلابی این نوجوان و سایر دوستانش بود، برانگیخت.

 

 

 

راهی به سوی آسمانی شدن ...

 

ناهید علاوه بر همکاری با بسیج وسپاه بیشتر وقتش را به خواندن کتاب های مذهبی و قرآن و انجام فعالیت های اجتماعی می گذراند.

اوایل زمستان سال 1360 به شدت بیمار شد و به درمانگاهی در میدان مرکزی شهر سنندج مراجعه کرد. اما از ساعت مراجعتش خیلی گذشته بود و خانواده نگران شده بودند. خواهرش به دنبالش می رود و بعد از ساعت ها پرس و جو پیدایش نمی کند. خبری از ناهید نبود! انگار که اصلاً به درمانگاه نرفته بود! آن وقت ها پدر ناهید در جبهه خرمشهر بود و مادر نگران و دست تنها، به تنهایی همه جا دنبال او می گشت. تا اینکه بالاخره از چند نفر که ناهید را می شناختند و او را آن روز دیده بودند شنید که: چهار نفر، ناهید را دوره کرده، به زور سوار مینی بوس کردند و بردند!

بعد از ربوده شدن ناهید، خانواده او مرتب مورد تهدید قرار می گرفتند. افراد ناشناس به خانه آنها نامه می فرستادند که: اگر باز هم با سپاه و پیشمرگان انقلاب همکاری کنید، بقیه بچه هایتان را هم می­کشیم
 

زخم ستاره :

 

چند وقتی از ربوده شدن ناهید گذشته بود که خبر گرداندن دختری در روستاهای کردستان با دستانی بسته و سری تراشیده به جرم اینکه «این جاسوس خمینی است!» همه جا پخش شد. یک روستایی گفته بود: آنها سر دختری را تراشیده بودند و او را در روستا می گرداندند . گفته بودند آزادت نمی کنیم مگر اینکه به خمینی توهین کنی!.

او ناهید بود که با شهامت و ایستادگی قابل تحسین از مقتدای انقلابی خود حمایت کرده و زیر بار حرف زور آنها نرفته بود. مردم روستا در آن شرایط سخت که جرأت حرف زدن نداشتند، به وضعیت شکنجه وحشیانه این دختر اعتراض کرده بودند. اما هیچ گوش شنوا و مرد عملی پیدا نشده بودکه ناهید، دختر جوان و انقلابی را از چنگال ستم آنها رهایی بخشد.

از روز ربوده شدن او یازده ماه می گذشت که پیکر بی جان و مجروح و کبود او را با سری شکسته و تراشیده در سنگلاخ های اطراف روستای هشمیز پیدا کردند. روایت دیگر حاکیست که اشرار برای وادار کردن ناهید به توهین نسبت به حضرت امام(ره) اورا زنده بگور کرده بودند.

وقتی جنازه را به شهر سنندج انتقال دادند مادرش بسیار بی تابی می کرد و چندین بار از هوش رفت. پیکر آغشته به خون ناهید اگر چه دیگر صدایی برای فریاد زدن و جانی برای فدا کردن در راه انقلاب نداشت اما کتابی مصور از ددمنشی ضد انقلاب بود. زنان سنندجی با دیدن آثار شکنجه بر بدن ناهید و سر شکسته و تراشیده اش، به ماهیت اصلی ضد انقلاب، بیش از بیش پی برده و با ایمان و بصیرتی بیشتر به مبارزه با آنان پرداختند.

 

 

تهران،  سفر آخر ...

شرایط حاد منطقه در آن سال و خفقان حاکم گروهک­ها بر مردم، فشار زایدالوصفی که به خانواده شهید رفته بود مادر شهید را بر آن داشت به تهران هجرت کند و پیکر شهید ناهید کرجو، شهید مظلوم سنندجی را در قطعه شهدای انقلاب بهشت زهرای تهران دفن نماید.

چند سال بعد، مادر از اندوه فراق ناهید، بیمار شد و از دنیا رفت. برادر ناهید می گوید: مادرم در تهران ماند و با بچه های کوچک و وضعیت بد اقتصادی مجبور به کار شد. دوران سختی را گذراندیم اما مادر دلخوش بود که نزدیک ناهید است. دلش خوش بود که دیگر لازم نیست کوه به کوه، دشت به دشت و آبادی به آبادی دنبال ناهید بگردد.

 

 

و اینک ...

 

اینک نوجوانان و دختران ایران اسلامی باید بدانند که وقتی ناهید فاتحی کرجو به شهادت رسید بیش از هفده سال نداشت اما اکنون بعد از گذشت سی سال از شهادتش، نامش به برکت متعالی بودن هدف و ارزش هایش زنده و شیوه زندگی­اش الگویی برای زنان مجاهد است.

اگر در صدر اسلام سمیه زیر شکنجه جاهلان عرب حاضر به نفی وحدانیت خدا نشد و در دفاع از اعتقادات راسخ خود شهادت را برگزید، امروز زنان موحد، الگویی نزدیکتر را پیش رو دارند. دختر نوجوان شجاعی که تحمل شکنجه­های طاقت فرسا را بر توهین به امام خود ترجیح داد و در مسیر ایستادگی و در دفاع از آرمان­ها و اصول متعالی اسلامی، شهادت را برگزید، و او کسی نیست جز سمیه ی کردستان شهیده ناهید فاتحی کرجو.

 

" یاد و نام تمامی زنان شهید و ایثارگر گرامی باد ... "




تاریخ : شنبه 14 مرداد 1391 | 12:13 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

تعداد کل صفحات : 17 :: ... 5 6 7 8 9 10 11 ...

  • paper | بلاگ اسکای | ایران موزه
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic