دستم را بالا می برم

 

و آسمان را پایین می کشم

 

آنقدر از دل تنگی هایم برایش گفتم

 

تا سرخ شد...

 

تا نم نم بارید...

 

رهایش کردم

 

و می دانم

 

کسی هرگز نخواهد دانست

 

غم غروب بارانی امروز

 

همه از دلتنگی های من بود...! 

 

 



تاریخ : پنجشنبه 14 دی 1391 | 20:18 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

  • paper | بلاگ اسکای | ایران موزه
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات