رسیده عید و دلها شاد و خرم

همه در فکر دیدارند با هم

همه آماده اند سفره بچینند

به فکر سفره های هفت سینند

منم در سفره دارم هفت سین را

ولی توأم شده با داغ زهرا

بود سین نخستین سیلی کین

به روی مادرم با دست سنگین

ببین بر سفره سین دومم را

که سویی نیست در چشمان زهرا

بگویم سین سوم تا بسوزی

که مادر سوخت بین کینه توزی

ازین ماتم دل حیدر غمین است

که سین چهارمم سقط جنین است

به روی سفره سین پنجم این است

سر سجاده اش زینب حزین است

شده سفره پر از اشک شبانه

ششم سین مانده سوت و کور خانه

چه گویم ای عزیز از سین آخر

بود آن سینه ی مجروح مادر ...

 

  "   یا زهرا (س)   " 

 



تاریخ : چهارشنبه 30 اسفند 1391 | 08:33 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 
 
بهار عاشق بود و زمین معشوق .عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود. زمین اما آرام و
 
سنگین و صبور...

زمین هر روز رازی از عشق به بهار می داد و می گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.
 
نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.
 
 راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته، رسوایی است.
 
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی. هر قطره باران و هر دانه برف، رازی...


و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن ...


زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد،

به فراخی عشق.

 زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.

زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.


و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت.


و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت. بی آنکه

کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.


رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پُر شد و چنان لبریز که پوستش

 ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.


و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره.

عشق آتش است و دل آتشگاه ... اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود.


زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود. راز باید

 

 عظیم باشد و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.

و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.


و جهان حیرت کرد.

 

" عرفان نظرآهاری "



تاریخ : یکشنبه 27 اسفند 1391 | 12:00 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



تاریخ : پنجشنبه 24 اسفند 1391 | 23:18 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

دائماً طاهر باش و به حال خویش ناظر باش 

عیوب دیگران را ساتر باش و با همه مهربان باش

و از همه گریزان باش، یعنی با همه باش و بی همه باش ...

آشنای همه باش و بیگانه باش ،

 حاضر و شاهد باش و ناظر و غائب باش، 

دلسوز خلق خدا باش و در عین حال از آنان ترس داشته باش ...

 

" علامه حسن زاده آملی "



تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 | 08:16 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

تو خوب باش ...


تو خوب باش ، حتی اگر آدم های اطرافت خوب نیستند ...

تو خوب باش ، حتی اگر همه از خوبی هایت سوء استفاده کردند ...

تو خوب باش ، اگر جواب خوبی هایت را با بدی دادند ...

تو خوب باش ، همین خوب ها هستند که زمین را برای زندگی زیبا می کنند ...

قربون ننه جونم برم،چقد خوش خنده ست ...

 



تاریخ : یکشنبه 20 اسفند 1391 | 22:17 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛

نه دانه ای از دلش سر در میآورد و نه پرنده ه ای روی شانه هایش آواز میخواند.

قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود.

خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی.

 اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود،

 به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.

خدا گفت: به یاد میآوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟

تو داغ و پرشور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست!

و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم.

اما... من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است،

و پرسیدمت که آیا میخواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟

تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی.

و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است.

و تو برای معرفتی نو، به ایمانی نو محتاجی.

اما میان معرفت نو و ایمان نو، فاصله های تلخ و سرد است که نامش زمستان است.

 فاصله هایی که در آن باید خلوت و تأمل و تدبیر را به تجربه بنشینی،

صبوری و سکوت و سنگینی را....و تو پذیرفتی....

اما حال وقت آن است که از زمستان خود به درآیی و دوباره ایمان بیاوری

 و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری.

 زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست،

ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است.

 ایمان زندگی است، پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز!

 و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد.

زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.

از سر خط نام ایمان تازه زمین، بهار بود.

 

" عرفان نظر آهاری "

 



تاریخ : جمعه 18 اسفند 1391 | 23:10 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست.

 

ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود .

 

ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است!

 

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس.

اما کیست که باور کند که در سینه اش نهنگی می تپد؟!

آدم ها ماهی ها را در تُنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه .

اما ماهی وقتی در دریا شناور شد، ماهی است و

قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است ...

هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد.

تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله شود و وقتی دریا مختصر شود

و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع !

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تُنگ، تنگ خواهد شد و

این آب ته خواهد کشید.

تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تُنگ سینه به اقیانوس !

کاش راه آبی به نا منتها می کشیدی و

کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی

کاش...

بگذریم...

دریا و اقیانوس به کنار نا منتها و بی نهایت پیشکش.

کاش لااقل آب این تُنگ را گاهی عوض می کردی

این آب مانده و بو گرفته است...

و تو می دانی آب هم که بماند می گندد!

آب هم که بماند لجن می بندد!

و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و

حیف از این قلب که در غلط بغلتد!

 

" عرفان نظر آهاری "



تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 09:48 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

تنها پناه بی کسی هام ...

چقدر دلم میخواد فریاد بزنم، نه فریاد بلند تا همه بشنوند؛

بلکه فریادی از جنس سکوت و از درون اعماق قلبم ...

چقدر دلگیرم از این دنیای کوچک، دنیایی که همه چیزش برعکس است ...!

خدا جونم ...

خیلی دلم از آدمای دور و برم گرفته، خیلییییییییییییی ...

چرا آدمات فقط بلدن تو زندگی کارایی کنن که آدم احساس ناامیدی کنه و از بودن خودش پشیمون شه !

چرا نباید تو این دو روز دنیا، رنگ خوشی و خوشبختی را ببینیم!

بهترین لحظه های عمرم (جوونیم) داره با غم و ناراحتی میگذره !

جوونی که هیچوقت برنمیگرده !

دنیای اطرافمون پر شده از ریاکاری، دو رنگی ، غرور، ... آدمات !!!

آدمات فقط بلدن ادعا کنند و حرف و عملشون فرسنگ ها از هم فاصله داره !

شبا که اشکام میلغزه رو گونه هام، فقط دستای گرم توست که نوازشم میکنه...

گرفته این دل صدپارم ...

از هر گوشه یه وصله خورده از دست آدمات ...

خدایا ...

حس میکنم من از جنس این آدما نیستم !

ولی باز هم اونارو دوستشون دارم، چون لطافت روحم از تو سرچشمه گرفته ...

بارالها با تمام وجودم و از اعماق دلم تو را میخوانم، مرا دریاب و یاریم کن ...

مرا دریاب که دیگر نمیتوانم تو این دنیا نفس بکشم !

خدای لحظه های غربت بی صدام، تو تنها پناه دلخستگی هامی ...

 



تاریخ : یکشنبه 13 اسفند 1391 | 21:48 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

گفتم: خدایا؛ در زندگانیم دقایقی بود که هوس می کردم 

سرِ سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا، 

بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم،

 در آن لحظات، شانه های تو کجا بود؟؟؟

 

گفت:عزیزترینم، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، 

بلکه در تمام لحظاتی كه بر من تکیه کرده بودی،

 من آنی خود را از تو دریغ نکردم …!

 

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی،اینگونه زار بگریم؟

 

گفت: عزیز من، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه

 فرود آید،عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من 

یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم 

از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ...


گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشتی؟

 

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

 تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ،

 فریاد بلند من بود که از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید


گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

 

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی!

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی!

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی، آخر تو بنده ی من بودی!

 چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی ...


گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

 

گفت: اول بار که گفتی خدا، آن چنان به شوق آمدم 

که حیفم آمد بار دگر خدا گفتن تو را نشنوم، 

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، 

من می دانستم تو بعد از علاج درد، بر خدا گفتن اصرار نمی کنی 

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم ...


گفتم: خدای مهربانم، دوست دارمت

 

گفت: عزیز تر از هر چه هست، من دوست تر دارمت ...

 



تاریخ : پنجشنبه 10 اسفند 1391 | 19:38 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات


 

سلام دوستای عزیزم ...

اصلا فکرشو هم نمیتونم بکنم، همین پارسال بود که این وبو با یه ذوق و شوق وصف نکردنی ساختمش و به خودمم افتخار میکردم که یه همچین وبی رو برای رسیدن به خدای مهربونم درست کردم و دارم حرف دلامو توش میگم!

هر چند که یه جورایی خدامو هم اذیت کردم و بنده ی خوبی براش نبودم،که واقعا دلم به درد میاد وقتی بعد انجام کاری نادرست،پشیمون میشم و به خودش پناه میبرم و تو اون حالت هم منو با روی باز قبول میکنه و انقد منو محکم تو آغوشش میگیره که تو اون لحظه قشنگ ترین حس دوست داشتنو تجربه میکنم،نهایت مهربونی،خواستن و دوست داشتن ...  

یه وقتایی هست که آدم باید ببینه که حضورش چقد موثره و آیا حضورش سودی واسه بقیه داره یا نه!؟

حالا که خود خدا خواست و تا اینجای کار منو رسوند،میخوام ببینم که نظر شما راجع به ادامه کارم چیه!؟؟؟ هر چند که من این وبلاگو فقط و فقط برای خدای خودم ساختم و دوست داشتم حرف دلامو از این طریق بهش بگم، ولی در کنارش دوست داشتم که بنده هاشم از این مطالب استفاده کنند.


من و خدای خوبم منتظر نظرات ارزشمندتون هستیم تا مارو تو ادامه راه این وب کمک کنید ...

 

این گل زیبا رو هم  تقدیم میکنم به دوستای گلم که با حضورشون، مایه روشنایی

و سربلندی این وب بودن ...




تاریخ : سه شنبه 8 اسفند 1391 | 16:09 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

هر روز صبح وقتی چشمانم را باز می‌کنم به خودم می‌گویم:
قدرت آن را دارم که روزم را شاد یا غمگین سازم،
حق انتخاب با من است...

به یاد داشته باش،
امروز از دیروز مسن‌تر شدی و از فردا جوان‌تری...

اگر تنها یک لحظه برای رسیدن به رویاهایت باشد،
آن لحظه
امروز است...
دیروز گذشت،
فردا هنوز نیامده است.

فقط همین امروز را داری،

 پس شاد باش...! 

 



تاریخ : دوشنبه 7 اسفند 1391 | 23:23 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدا را دیده ای آیا ؟

تو آیا دیده ای وقتی شبی تاریک ...

میان بودن و نابودن امید فردایی  ...

هراسی می رباید خواب از چشمت !!

کسی ، خورشید و صبح و نور را ...

در باور روح تو می خواند

و هنگامی که ترسی گنگ می گوید ؛ رها گردیده ، تنهایی !!

و شب تاریکی اش را، بر نگاه خسته می مالد

طلوع روشن نوری به پلکت ، آیه های صبح می خواند ...

کلام گرم محبوبی  ...

  

خدا را دیده ای آیا ؟

کمی نزدیک تر از یک رگ گردن ،

به گوشت با نوای عشق می گوید :

غریب این زمین خاکی ام ، تنها نمی مانی

 

تو آیا دیده ای وقتی خطائی می کنی اما ...

ته قلبت پشیمانی ...؟!

و می خواهی از آن راهی که رفتی ، باز گردی ...

نمی دانی که در را بسته او یا نه ؟ ...!!

یکی با اولین کوبه ، به در ...

آهسته می گوید : بیا ای رفته ، صد بار آمده ، باز  آ ....

که من در را نبستم ، منتظر بودم که بر گردی  ...!!

و هنگامی که می فهمی دگر تنهای تنهایی ...

رفیقی، همدمی ، یاری کنارت نیست !!

و می ترسی که راز  بی کسی را ، با کسی گویی ...

یکی بی آنکه حتی لب گشایی ...!!

به آغوشی ، تو را گرم محبت می کند با عشق ...

 

تو آیا دیده ای  ؟!!

وقتی که بعد از قهر و بد عهدی  ...

به هنگامیکه بر سجاده اش با قامت شرمی  ...

به یک قد قامت زیبا ، تو می آیی  ...

به تکبیری ، تو را همچون عزیز بی گناهی ، راه  خواهد داد ...!!

و می پوشاند او اسرار عیبت را ...!!

و از یاد تو هم ، بد عهدی ات را پاک خواهد کرد  ...!!

جواب آن سلام آخرت را ، برتو خواهد داد ...

و با یک نقطه در سجده ، تو گویا باز هم ، در اول  خطی  ...

 

خدا را دیده ای آیا !؟؟؟

 

 (( کیوان شاهبداغی ))

 



تاریخ : شنبه 5 اسفند 1391 | 20:08 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

یوسف میدانست تمام درها بسته است

اما بخاطر خدا حتی به سوی درهای بسته دوید و

 تمام درهای بسته برایش باز شد...

اگر تمام درهای دنیا هم برویت بسته شد

بازهم دنبال درهای بسته بدو

چون خدای تو و یوسف یکیست!

 



تاریخ : چهارشنبه 2 اسفند 1391 | 23:37 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

  • paper | بلاگ اسکای | ایران موزه
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic