تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت 1391 | 06:58 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

الهى به حرمت راز و نیاز اهلت ، منِ نا اهل را سوز و گداز ده.

الهى در راهم و همراه درد و آهم، آهم ده و راهم ده.

الهى من از گدایان سمج، درس گدایى آموختم ...

الهى تا تو لبیک نگویى، کجا من الهى گویم !؟

الهى دل چگونه کالایى است که شکسته آن را خریدارى و فرموده اى پیش

دل شکسته ام.

الهى همنشین از همنشین رنگ مى گیرد ، خوشا آنکه با تو همنشین است . 

 



تاریخ : شنبه 30 اردیبهشت 1391 | 06:00 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

وای بر آنکس که در روز محشر سر از خاک برون آورد و نشانی از معرکه جهاد در وی

نباشد .

رفتید، بی‌آنکه دلبستگی‏هایتان را مرور کنید ... 

رفتید، بی آنکه لحظه‏ای تردید کنید... بی آن‏که لحظه‏ای درنگ کنید...در رفتن یا ماندن!

بی آنکه، دلبستگی‏هایتان را مرور کنید و آرزوهایتان را بارور...

 

 

در رفتن، شتابی عجیب داشتید و در ماندن، اکراهی عمیق. مطمئن بودید راه، درست

 است، از جاده، از سفر، از... نمی‏ترسیدید.

«فهمیده» بودید آخر این جاده، دل کندن از خاک، بلند شدن، اوج گرفتن و پرواز است.

شما در آتش جنگ، گلستان می‏دیدید؛ یقین می‏دیدید که این‏گونه خلیل‏وار به پیشواز

رفتید، اما... آتش برای شما گلستان شد، آتش در هرم عشق شما سوخت... شما از

دهانه تاریخ زبانه کشیدید، فوران کردید و بر سر دشمن آتش باریدید.

از دلبستگی‏ها دل بریدن، از وابستگی‏ها رها شدن خیلی سخت است! باید پای عشق

 بزرگی در میان باشد.

حتما باید پای عشق بزرگی در میان باشد و شما یقینا این عشق را فهمیدید.

یقینا میان دل شما و عشق او، سر و سرّی بود.

برگزیده عشق بودید... که عشق انتخاب می‏کند، عشق گلچین می‏کند، عشق هر

 کس را سزاوار نمی‏داند و شما، سزاوار بودید که رفتید؛ که رفتن را بهترین ماندن

دیدید، که رفتن، همیشه به معنای «رفتن» نیست.

گاهی مرگ، جاودانه‏ترین زیستن است! و شما، چه خوب، این راز را فهمیدید!

به راستی راز آن همه عشق چیست؟ دلیل از جان گذشتن؟! جبهه با شما چه کرد؟!

جنگ چه به روز دلتان آورد؟ جبهه شما را عاشق کرد یا شما جبهه را؟ جبهه نیاز شما

بود یا شما نیاز جبهه؟ اصلا، مگر جبهه کجاست؟

این واژه، این چهار حرف ساده، چه‏قدر وسعت دارد؟ قلمرو جبهه تا کجاست؟ جبهه،

عاشق‏پرور است، یا عاشقان جبهه می‏سازند؟

 

چه رازی در این کلمه نهان است که هنوز در خاطره‏های بسیاری جریان دارد، در

قلب‏های بسیاری خانه دارد و هنوز نگاه‏های بسیاری را به دنبال می‏کشد!

شاید جبهه، دروازه بهشت است!...

ولی از یک چیز مطمئنم! که جبهه شهید نمی‏سازد! جبهه، همیشه شهید نمی‏سازد!

 جبهه باید پر از هوای شهادت باشد تا دل را هوایی کند...

جبهه باید حریم خدا باشد تا جان را عاشق کند...

 

" شهید مرتضی آوینی "



تاریخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 | 23:40 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

مصطفی خواب های خوب زیادی دیده بود. یه صبح بلند شد، دیدم چهره اش برافروخته است.
 
گفتم: چی شده؟
 
نمی‌گفت. اصرار کردم، گفت: «خواب دیدم امام زمان گفت من از شما راضی ام.»
 
یه بار دیگه می‌گفت: «دیدم آیت الله خامنه ای بالای تپه ی سبزی ایستاده و با اون دست جانبازیش
 
 روی سرم دست می‌کشه.»
 
گه گاه به خاطر خستگی، نماز صبحش قضا می‌شد. بهش گفتم: اگر تو بخواهی شهید بشی، نماز
 
صبح هات نمی‌گذاره.
 
بعد از مدتی گفت: «من خواب دیدم در صحرای کربلا، پشت امام حسین علیه السلام نماز صبح
 
می‌خونم.»
 
دوستاش تعریف می‌کردن زمانی که دانشجو بود، به اون ها گفته بود: «من خواب در خونه‌ی
 
 فاطمه سلام الله علیها رو خیلی می‌بینم. » یه بار تعریف کرد: «خواب دیدم پیامبر قبری رو به من
 
نشون می‌ده و می‌گه؛ جایگاه تو این ‌جاست.»
 


تاریخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 | 23:04 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



تاریخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 | 03:19 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

بسم رب الشهدا...

می دانی تا به امروز هنوز هیچ کس جرئتِ کنار زدن پرده دل (مادر) را نداشته است!

تنها خاطره ای که در کنج ذهنش امید دیدار تو را می دهد،آخرین لبخندت است.

وقتی که از پیچ کوچه میگذشتی و دستی که بالا بردی.

(مادر)حالا می فهمد که تو می خواستی بگویی:

«مسافر آسمان هستی» اما فقط اشاره کرده بودی؛بی هیچ حرفی...

ثانیه های  انتظار سال بود که می گذشت تا اینکه صدای دستی لرزان روی زنگ در،

قلب (مادر) را فشرد!!! همسنگرت بود ؛یکی از آنها که مانند تو آسمانی بود،

اما...نگاهی به (مادر) کرد و سرش را در گریبان فرو برد.

شرم، اشک، لرز

همه چیز از درون او موج می زد.دست به جیب برد و پلاک نیمه سوخته تو را به

 (مادر) داد...

پلاکی که با خون غسلش داده بودند،اما؛از تو چه خبری داشت؟...هیچ و...هیچ...

و از آن روز به بعد، تنها سنگ هایی که روی آنها حک شده بود

(شهید گمنام،فرزند روح الله)همدم روزهای تنهاییِ مادرت شد...عزیزم!

 

 

حکایت عاشقانی که در اقیانوس عشق خویش گمشده اند ...

 آنانی که از چشم نامحرمان محجوبند ...

 پروانه هایی که در طواف شمع سوختند و حتی خاکسترشان نیز به چشمها نیامد ...

براستی طبق روایت آنان که در آسمان مشهورند ... در زمین گمنامند ..

 

من در عجبم با همه نامی که تو داری

این خلق چرا نام تو را «گمنام» نهادند ...!!!

این مائیم که در پیچ و خم تاریخ گمنام مانده ایم نه شهدای گمنام ...



تاریخ : سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 | 09:26 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



تاریخ : سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 | 02:37 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 | 03:34 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

                                                                  

 

 

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن

 

حس عجیبی داشت،  انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!

 

اضطراب داشت که چه جوری با مادر خداحافظی کنه...

 

با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه؟ ، من که طاقت ندارم بشنوم...»

 

فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم

 

زنگ بزن و...

 

بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو ، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد...


 

منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:

 

 

«خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س)  برسون»

 

 

 

 

 

 

 

 



تاریخ : یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 | 01:57 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

بار‌ها و بار‌ها از مقام مادر گفتیم و نوشتیم. از صبوری و مهربانی‌اش، از نجابت دستان

 آسمانی‌اش، اما نگفتیم آن‌که عزیز کردهٔ سال‌های جوانی‌اش را به مسلخ عشق

می‌فرستد در دلش چه غوغایی است. مگر می‌شود جوان رعنا قامتت را، پارهٔ جگرت

را به میان آتش بفرستی، بی‌خیال روزگار را سپری کنی.

حاجیه خانم سیده هنده حسینی مادر شهیدان محمد و جابر آقاجانی خاطرات آن

روز‌هایش را برایمان به تصویر می‌کشد.

محمد طاقت دیدن دستان تاول زده‌ام را نداشت. خیلی کوچک بود. یک‌بار گفت:

«مادر ما حاضریم گرسنه بمانیم ولی شما کارگری نکنید. جابر مسئول پایگاه بسیج

محل بود و محمد قاری قرآن و چه صوت زیبایی داشت. هنوز هم قرآن محمد را روی

 طاقچهٔ خانه می‌گذارم تا هروقت دلم برای دیدنش تنگ می‌شود به یاد او چند آیه

 بخوانم. از کدام‌یک از پاره‌های جگرم بگویم. از جابر بگویم که یک‌بار کت و شلوار زیبایی

پوشید و گفت: «مادر الآن داماد شدم». انگار دنیا را به من داده بودند. شوخی او را

 جدی گرفتم و صحبت ازدواج را پیش کشیدم، اما او دلش جای دیگری بود. خندید و

 گفت: «مادر: همسر من تفنگ است».

 

 و حالا همیشه حسرت می‌خورم چرا او را در لباس دامادی ندیدم. جوان بود و شوق

زندگی داشت. هردو از کنارم پر کشیدند آرام. خودم خواسته بودم. خودم آن‌ها را به

 قربانگاه فرستادم. تا اسماعیلی شوند برای حسین زمان. حتی یادم هست وقتی

جابر به مرخصی آمد. گفتم: «چرا آمدی مگر نرفته بودی که شهید شوی؟» آن روز

 همه به من با تعجب نگاه کردند.

جابر گفت: «انشاالله شهید می‌شوم مادر» شاید غریب باشد که خودت فرزندت را

به پیشواز مرگ بدرقه کنی. اما با صلابت بدرقه کردم. جابر به قولش عمل کرد و در

عملیات کربلای ۵ آسمانی شد.

اما خبر شهادت محمد پا‌هایم را ناتوان ساخت. در بازار فروش ماست و سبزی بودم

که گفتند محمد شهید شد. همان‌جا بی‌هوش بر زمین افتادم. محمد به مولایش

اباالفضل العباس (ع) اقتدا کرد. درکردستان با دست‌های شکسته و چشمان از

حدقه بیرون آمده به استقبال مرگ سرخ شتافت.

حاجیه خانم هنوز هم یک آسمان صبر در سینه دارد و یک کهکشان امید در نگاهش

موج می‌زند.

 

منبع :    shafaf .ir 



تاریخ : یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 | 01:40 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

     

 و خدا برای آفرینشت اینگونه آغاز می کند...

انا اعطیناک الکوثر ...

 بوسه باران باد قدمهایت بانو ...

منت گذاشتی ای منصوره آسمانی ... که قدم به این دنیای خاکی نهادی ؛

که اگر نبودی ، همه چیز  تا امروز خاک بود.

فاطمه فرشته نیست ، یک زن است از جنس نور ... از جنس من و تو نیست.

« آنگاه که خداوند با تمام هنرنمائی اش آدم را از گِل خلق کرد و از روح خود در او

دمید ، به جانب راست عرش الهی نظری کرد و پنج شبح را در حال رکوع و سجود دید

 و پرسید :

پروردگارا ! آیا قبل از من کسی را از گِل آفریده ای ؟

خداوند فرمود : خیر ، این پنج نفر از اولاد توأند . اگر آنها نبودند ، تو را خلق نمی کردم.

آری ، تو گمان نکن که فاطمه از گِل خلق شد ، اگر اینگونه بود هرگز پاهایت از تو

فرمان نمی بردند و روی خاک قدم نمی گذاشتند.

« و آنگاه که آدم از بهشت رانده شد ، گریست و توبه کرد. »

الهی ! یا حمیدٌ بحق محمد ، یا عالیٌ بحق علی ، یا فاطرٌ بحق فاطمه ، یا محسنٌ

بحق الحسن و الحسین و منک الحسان

اینگونه توبه ابوالبشر آدم علیه السلام پذیرفته شد.

ما فرزندان آدمیم ، پس چرا توبه را از او نیاموزیم .... الهی یا فاطرٌ بحق فاطمه ...

یا فاطمه !

ای دختر نبوت ... ای همسر ولایت ... ای مادر امامت ... ای بهانه خلقت

ما تاوان سکوت دیروزمان را می پردازیم ؛ آن روز که با علی مظلوم به در خانه صحابه

و انصار روانه شدی و دست رد به سینه ات خورد...

آن روز که به جُرم پاسداری از حریم ولایت سیلی خوردی و تمام آن روزهایی که در

بستری بیماری بودی ...

ای کوثر رسول ! ما تاوان اشک یتیمانت را می پردازیم که امروز قبرت بی نشان مانده

هیچ ، قدر و منزلتت را ای ام الائمه ؛ همانند شبهای قدر نشناخته ایم.

 

  " لیلا اصغری "



تاریخ : شنبه 23 اردیبهشت 1391 | 04:30 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های

صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های

زندگی ام نهادی. در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش،

 مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و

 رنج ها را بدرود گویم. با وجود تو، یأس، دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز»

ناامیدی را ندید. تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا

نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند.

 

 مادر، ای بهار زندگی !

شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای خداوندی،

نثار بوستان دل آسمانی ات باد...

اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش

بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر.

 

 فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار، مبارک باد.



تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1391 | 19:42 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

مادرم، در گرامیداشت روزت زیباترین ستاره سپاس را به پاس پاسداری

بی کرانت از ما، بر آسمان پرمهرت می آویزیم.

 روزت مبارک باد ...



تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1391 | 16:40 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

هر دختری كه ام امامت نمی شود

                                                 

                  یا مادر پیمبر رحمت نمی شود

 

                             در مجمع خلایق حق ،فاطمه یكی است

                                             

                                         این وحدت است، شامل كثرت نمی شود

 

                                                       آنجا كه پای كفو علی هست در میان

                                           

                                             هر دختری كه لایق وصلت نمی شود

 

                                 از اینكه آب مهریه ات بود ،روشن است

                                             

                       هر خانه ای كه خانه رحمت نمی شود

 

            فردا بیا كه باز قیامت بپا كنی

                                              

                 ای بانویی كه بی تو قیامت نمی شود

 

                          با اشتیاق سمت صراط آورید رو

                                              

                                 زهرا بدون برگ شفاعت نمی شود

 

                                            این سینه باز حال و هوای مدینه خواست

                                          

                                                      یا رب دعای كیست اجابت نمی شود !؟

 



تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1391 | 13:39 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

حضرت جواد الائمّه، امام محمّد تقى صلوات اللّه علیه حكایت فرماید: روزى پیامبر

اسلام صلّى اللّه علیه و آله توسّط سلمان فارسى رضوان اللّه تعالى علیه پیامى

براى حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها فرستاد.

سلمان گوید: همین كه جلوى در منزل آن مخدّره رسیدم، ایستادم و سلام كردم؛

سپس متوجّه شدم كه حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها مشغول قرائت قرآن

است و آهسته آیات قرآن را بر لب زمزمه مى نماید.

و دیدم كه سنگ آسیاب بدون آن كه دست حضرت روى آن باشد، در حال چرخش و

دور زدن است و كسى را نزد حضرتش نیافتم .

برگشتم نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و عرضه داشتم : یا رسول اللّه ! جریان

 مهمّ و عظیمى را مشاهده كردم !!

حضرت فرمود: آنچه را دیدى بیان كن؟

گفتم : همین كه جلوى در منزل دخترت ، فاطمه سلام اللّه علیها رسیدم و سلام

كردم ، متوجّه شدم كه وى آهسته قرآن مى خواند و سنگ آسیاب مى چرخید و

كسى را هم نزد او نیافتم .

پس حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله تبسّمى نمود و اظهار داشت : اى سلمان !

خداوند قلب دخترم ، فاطمه را سرشار از ایمان نموده است، او تمام وجودش ایمان

و یقین مى باشد و غرق در طاعت و عبادت پروردگار گشته بود.

لذا خداوند متعال فرشته اى را به نام روفائیل رحمت فرستاده است تا وى را كمك

 نماید.

و همان فرشته بوده است كه سنگ آسیاب را براى دخترم فاطمه ، مى چرخانیده

است .

و سپس افزود: بدان كه خداوند مهربان تمام امور دنیا و آخرت فاطمه را كفایت خواهد

نمود.

 



تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1391 | 11:59 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



تاریخ : جمعه 22 اردیبهشت 1391 | 08:03 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

اى باغ آرزوهاى من!  مرا ببخش که آداب نجوا نمى‌دانم ...

 

شکوه ظهور تو هنوز پرچم توفیق بر نیفراشته است و خورشید جمالت هنوز دیباى

 زرین خود را بر زمستان جان ما نگسترده است، اما مهتاب انتظار در شبهاى غیبت

سوسوزنان چراغ دلهاى ماست.

نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حدیث تو ندبه آدینه ها. دیگر از خشم روزگار به

مادر نمى گریزم و در نامهربانیهاى دوران، پدر را فریاد نمى کشم; دیگر رنج خار مرا

به رنگ گل نمى کشاند; دیگر باغ خیالم آبستن غنچه‌هاى آرزو نیستند; دیگر هر

 کسى را محرم گریستن هاى کودکانه ام نمى کنم.

حکایت حضور، براى من یادآور صبحى است که از خواب سیاهى برخاستم و بهانه

 پدر گرفتم. من همیشه سرماى غم را میان گرمى دست هاى پدرم گم مى کردم.

کاشکى کلمات من بى صدا بودند; کاشکى نوشتن نمى دانستم و فقط با تو حرف

مى زدم; کاشکى تیغ غیرت، عروس نام تو را از میان لشکر نامحرمان الفاظ باز

مى گرفت و در سراپرده دل مى نشاند; کاشکى دلدادگان تو مرا هم با خود

مى بردند; کاشکى من جز هجر و وصال، غم و شادى نداشتم!

مى گویند: چشم هایى هست که تو را مى ببنند; دلهایى هست که تو را

مى پرستند; پاهایى هست که با یاد تو دست افشان‌اند; دست هایى هست که

بر مهر تو پاى مى فشارند.

مى گویند: تو از همه پدرها مهربان‌ترى، مى گویند هر اشکى از چشم یتیمى جدا

 مى شود بر دامان مهر تو مى ریزد.

مى گویند...مى گویند تو نیز گریانى!



تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 | 16:26 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

یاس نبی! کبوتر دردانه ی علی!

هفت آسمانِ دل ز قدومت معطر است

تو ماه آسمان شدی، از تکه های تو

این یازده ستاره به گردت مدوّر است

شیرین و خسرو، لیلی و مجنون و عشقشان

با عشق بی بدیل شما کی برابر است؟؟!!

ای یکه تاز عشق! تماشاچی ات شدیم

حیران عشق بازی تو ، حقّ داور است

«یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب

کز هر زبان که می شنوم نامکرر است»

رخصت بده برای شما شاعری کنم

«از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است»



تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 | 15:54 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

چه زیبا رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه‏ و‏آله فرمودند: «هرگاه مشتاق بوی بهشت

می‏شوم، دخترم فاطمه علیهاالسلام را می‏بویم»

 

" وقت است که بوی بهشت در زمین جاری شود و تو، بانوی عرش، پا به زمین بگذاری

و  نظری بر عالمی بیندازی و نور خود را بر این عالم بتابانی. "



تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 | 12:05 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 ای الهه صبر و امید! در امتداد نگاهت، مهربانی تفسیر می‏شود؛ تو از مهربانی

خدایت رنگ و بو گرفته‏ای.

دوست داشتم قلمم را به تو می‏دادم و بیداریم را به ماه!

امشب هم مثل تمام شب‏ها به تو می‏اندیشم؛ به تو ای معنای من، ای مادر!

از دیروز می‏گویم که دست‏های تو را می‏بوسیدم و تنها واژه آشنای اشعارم، مادر بود!

از دیروز می‏گویم؛ از روزهایی که نان‏ها تازه بودند و احساس‏ها قشنگ!

غزل‏ها پرشور و دل‏ها مهربان!

بهارها همیشگی بودند و تبسّم‏های مادر، زیباترین شعر روزگار بود!

 

امشب هم مثل تمام شب‏ها به تو می‏اندیشم؛ به تو که مهربان‏ترین هدیه خداوندی

 و دلت، ضمیر سبب ساز بهشت است!

و من بهشت را در ژرفای نگاه مهربانت، همیشه می‏بینم؛ مثل باران، مثل دریا،

مثل آب!

با عطر عاطفه همراه می‏شوی و بر افق نگاهم می‏تابی و من، غرق در بوی سیب،

تو را می‏خوانم؛ تو را ای تمام آرزوهای قشنگ و ساده من، مادر!...

هنوز هم دوست دارم قلمم را به تو بدهم و نگاهم را به آب!

ای تمام من! چقدر شبیه دریایی!

انگار خداوند تو را نردبان معراج قرار داد؛ نردبانی که نور عصمتش، رشک حوریان را

بر می‏انگیزد!

نردبانی که برای پروازهای آسمانی، آغاز معرفتی پایان‏ناپذیر است.

مادر، آشناترین واژه «مهربانی» در عرش الهی است و نام آشنای تمام انسان‏ها!

مادر، نامی است که می‏شود عمری به او پناه برد و خستگی روزانه را در سایه

نگاهش به فراموشی سپرد.

مادر، تکرار آهنگین عشق و عاطفه، مهر و ایمان و... و مادر یعنی: حیات.

 

 " سید علی‏اصغر موسوی "

 

 فرصت بوسیدن دست‏هایت را از من مگیر،

                 هر چند که جبران ذره‏ای از " ناسپاسی هایم " را نیز نمی‏کند،

                                                          اما دلم خوش است به این بوسیدن‏ها

 

از مامانم بخاطر تمام سختی هایی که برای من کشید تا اینکه به این موفقیتهایی که

الان دارم برسم ... از ته قلبم و با همه ی وجودم تشکر میکنم.

 

" دوستت دارم ای همه ی زندگیم ... مادر "



تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 | 08:03 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 | 01:19 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید ...



تاریخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | 03:10 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

رکورد گرانترین هتل در ایران مربوط به هتل عباسی در اصفهان است.

قیمت اجاره یک شب اتاق در این هتل 00 5 تا 600 دلار یعنی نزدیک یک میلیون تومان

است.

 

 بقیه عکسای این هتل مجلل رو در ادامه مطلب ببینید ...


ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 | 20:53 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

                        " خود را باور کنیم و با خویشتن در صلح و آرامش باشیم "


عشق به خویشتن مترادف است با خود شیفتگی و عزت نفس، معنای همچون غرور

موجه را در پی دارد ،اما خودباوری یعنی پذیرفتن خویش و در تعادل بودن و با خود در

حالت صلح قرار داشتن.

خودباوری حالت خوشایند روحی روانی است که فرد احساس ارجمندی و ارزش

 می نماید و از شایستگی ها و توانایی هایش به نحوه مطلوب استفاده می نماید و

به واسطه این توانمندی در مقابل مشکلات و مسائل زندگی ، احساس ضعف و

ناتوانی نمی نماید.

  این گل رو تقدیم میکنم به اونایی که مثل من، خودباوریشون در

حد تیم ملیه ...             

                                              

 


ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 | 19:14 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

" شهید سید علی اکبر سیدحسین پور "

 

شور و هیجان و عشقی در سرش بود که نتوانست خود را کنترل کند و این شور

خدایی بود و عشق حسینی . اگر او به میدان نبرد نمی رفت، مطمئنا بعدها

نمی توانست خودش را ببخشد ؛ چرا که او رفت وخیلی ها رو به همراه خود برد تا

حسین زمان را یاری نماید .

برای اولین بار تصمیم گرفت سرباز امام زمان (عج) باشد .

 

حتما خصوصیات اخلاقی شهید رو در ادامه مطلب بخونید ...


ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 | 01:06 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

هیچ باغبانی را سرزنش نمی کنند که چرا دور باغ خود حصار و پرچین کشیده است.

هیچ کس با نام آزادی، دیوار خانه خود را بر نمی دارد.


هیچ صاحب گنجی گوهر خود را در معرض دید دیگران قرار نمی دهد.


اگر در مقابل پنجره خانه ات توری نزنی از نیش پشه ها و مزاحمت مگس ها در

 امان نخواهی بود.


وقتی راه ورود پشه ها را می بندی، خود را مصون ساخته ای نه محدود کرده باشی.


حال سوالی دارم؟؟؟

 اگر آزادی،! بی حجابی و بدون حفاظ و چادر است و این امر را جوامع مدرن یک

آراستگی می دانند، به نظر شما کدام خانه خدا در تصویر زیر با شکوهتر و زیباتر است؟



تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | 21:38 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدایا !  این جان در اشتیاق روی تو می سوزد.
 
خدایا !  این چشم بهانه تو را می گیرد و اشك می ریزد.
 
خدایا !  این ریه ها به شوق تو تنفس می كنند.
 
خدایا !  سینه در هجران تو آتش گرفته است.
 
خدایا !  خون رگها به جستجوی تو در گردش است.
 
خدایا !  با من آن كن كه تو شایسته آنی از آمرزش و بخشش و رحمت
و نه آنكه من سزاوار آنم از عذاب و مجازات و نقمت.
 
 
 
منبع :
 
کتاب دست دعا چشم امید(دریافتی از مناجات خمس عشر)
 
نویسنده:  سید مهدی شجاعی


تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | 21:26 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

معرفی:


این کتاب خاطرات مردی است که در تویسرکان متولد شد ولی از 7 سا لگی تهران

نشین شد. او در حین تحصیل در مدرسه از مسجد و نماز جماعت غافل نمی شد.

بعد از اخذ دیپلم و با پیروزی انقلاب اسلامی در 28/2/58 به عضویت سپاه درآمد.

پس از اتمام دوره آموزشی برای مقابله با ضد انقلاب راهی خر مشهر گردید. با پایان

 یافتن موضوع خلق عرب در خوزستان، برای ماموریت سنگین تری عازم کردستان

شد و مدتها در کنار سایر رزمندگان به درگیری با دموکراتها مشغول شد. او در مامویت

سوم به خوزستان برمی گردد و در عملیات های متعددی به نبرد با دشمن متجاوز

بعثی می پردازد.


سردار فضلی در یکی از عملیاتها از ناحیة چشم مجروح می شود و سند افتخاری را

برای خود در کارنامه اش رقم می زند.


سابقه فرماندهی لشکر المهدی و 10 سید الشهداء زبانزد رزمندگان دلاوری است که

 از دور و نزدیک ایشان را می شناسند. با پایان جنگ تحمیلی مفتخر به دریافت درجه

از سوی فرماندهی کل قوا گردید و امروز به عنوان جانشین سازمان بسیج

مستضعفین به فعالیت هایش ادامه می دهد.

در این کتاب زندگی نامه سردار به همراه عملیات های بیت المقدس (فتح خرمشهر)،

کربلای یک و کربلای پنج از زبان خود ایشان روایت شده اشت.



تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | 19:09 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

ما مى‏توانیم این جوان را صبور، قانع، مایل به كار، مایل به تحقیقات، اهل كار جمعى،

اهل اغماض، اهل تغلیب عقل بر احساس، اهل انصاف، اهل وقت‏شناسى، اهل

وجدان كارى تربیت كنیم؛ مى‏توانیم هم عكس این صفات را در او تزریق كنیم. واقعاً

 این جوانى كه در اختیار دانشگاه قرار مى‏گیرد- یك جوان هجده نوزده‏ساله- در خور

این تربیت هست. در دوره‏هاى بخصوص لیسانس- این دوره‏ى اول- مى‏توان روى

 این مسئله واقعاً فكر كرد، برنامه‏ریزى كرد. شما مى‏توانید یك نسلى را به وجود

 بیاورید كه این نسل داراى این خصوصیات اخلاقى باشد. این هم برنامه‏ریزى

مى‏خواهد؛ این با پوستر و با دستور و با این‏ها درست نمى‏شود.

 

                                                                                        



تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | 14:37 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



تاریخ : دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | 14:20 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

  • paper | بلاگ اسکای | ایران موزه
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات