ای مالک ؛

 

اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،

 

 فردا به آن چشم نگاهش نکن ...

 

شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی ...

 

( قسمتی از نامه امیرالمومنین به مالک اشتر )



تاریخ : شنبه 31 تیر 1391 | 17:37 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

دلم شکسته، دلم را نمی خری آقا؟

مرا به صحن بهشتت نمی بری آقا؟

اگر چه غرق گناهم ولی خبر دارم؛

تو آبروی کسی را نمی بری آقا ...

 

 

یا امام رضا ... 

خیلی دلم میخواست قبل اینکه کار پایان نامه ام رو شروع کنم، یه سر بیام حرمت

 و از اونجا دلمو از تمام دغدغه های دنیوی خالی کنم و سبکبار برگردم و کارمو

شروع کنم.

 ولی انگار قسمت نبود ...

امروز اولین روزیه که دارم میرم سراغ پایان نامه ام .

خودت کمکم کن که ایشاا... به خوبی کارمو شروع کنم و با موفقیت و

 سربلندی تمومش کنم. 

 

 به امید آنروز .........

 



تاریخ : شنبه 31 تیر 1391 | 04:12 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

بهانه ای نداشتم تا دستانت را درخواست کنم ...


نیازی ندیدم تا با صدای بلند بخوانمت ...


گمشده ای بودم در زمین ...


آمده بودم بخوانمت، شیطان دهانم را گرفت ...


آمده بودم نگاهت کنم، دنیا در مقابلم ایستاد ...

اکنون که تو را یافتم مرا به آسمان ببر ...



تاریخ : جمعه 30 تیر 1391 | 23:28 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

یادت نره، وقتی داری با خدا حرف میزنی، این بچه هارو هم دعا کنی


آخه اینا، از همه ی بچه های دنیا قشنگ تر میخندن ...

 

 

دیدن لبخند آنهایی که رنج می کشند ،

از دیدن اشک آنها دردناکتر است ...

 

 

برای سلامتی تمام مریض ها دعا کنید

و یک صلوات برای سلامتیشون بفرستید

 



تاریخ : جمعه 30 تیر 1391 | 20:27 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

نداشته ها و تنهایی های کوچک با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند ؛

نداشته ها و تنهایی های خیلی خیلی خیلی بزرگ ، فقط با خدا ...

مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم و چقدر حرفهایمان برای دیگران

غیر قابل فهم باشد و وقت انسانها برایمان کم ...

شکر که خدا هست و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست ...

هر وقت دلت خواست ، مهمانش کن در بهترین جایی که او می پسندد ، در قلبت ...

و به دستان خالی ات نگاه نکن ، تو فقط خانه ی دلت را برایش نگهدار ، اسباب

 پذیرایی با اوست ...



تاریخ : جمعه 30 تیر 1391 | 16:13 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

شهید راه قلم شهیدآوینی :

«سوخته دلی وسوخته جانی را جز از بازار پر آتش عشق نمی توان خرید، چرا که جز 

 

پروانگان بی پروای عشق، کسی جرأت بال سپردن به شعله ی این شمع را ندارد...»



تاریخ : جمعه 30 تیر 1391 | 02:14 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

به وصل خود دوایی کن، دل دیوانه‌ی ما را

علاج درد مشتاقان، طبیب عام نشناسد

مگر لیلی کند درمان، غم مجنون شیدا را

مراد ما وصال تست، از دنیا و از عقبی

وگرنه بی شما قدری ندارد دین و دنیا را

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری

برآید از دلم آهی، بسوزد هفت دریا را

 



تاریخ : جمعه 30 تیر 1391 | 00:32 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

دقــت کـــردیــن لذتی که تو سواری بر خر شیطون هست،

تو سواری لامبورگینی نیست؟؟؟

تا حالا دقت کردین ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻥ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪﯼ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ

ﺁﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻪ !!

دقت کردین الان تو تهران بایه نفس عمیق، میتونید کل جدول مندلیف

رو بکشید تو حلقتون !!!

تا حالا دقت کردین وقتى سر سفره نشستى به یارو میگى نمک بده

اول واسه خودش میریزه بعد میده به تو..!!!

دقت کردین: جعبه پیتزا مربعی شکله ولی توش دایره ست، ما هم

مثلثی میخوریمش؟!



 


ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 28 تیر 1391 | 09:15 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

امروز امروز است

 

امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی
از محبت دنیا کم نمیشه؛ پس بخند و عاشق باش


امروز هر چقدر دلها را شاد کنی
کسی به تو خرده نمیگیره ؛ پس شادی بخش باش


امروز هرچقدر نفس بکشی
جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمیشه ؛
پس از اعماق وجودت نفس بکن

 

امروز هر چقدر آرزو کنی چشمه ی آرزوهات خشک نمیشه؛ پس آرزو کن

 

امروز هر چقدر او را صدا کنی او خسته نمیشه ؛
پس صدایش کن

 

او منتظر توست ...
او منتظر آرزوهایت ...
خنده هایت ...
گریه هایت ...
ستاره شمردن هایت ...
و عاشق بودن هایت !

امروز امروز است....  قدرش را بدان

 



تاریخ : سه شنبه 27 تیر 1391 | 19:49 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

به اندازه ی تمام دنیا گناه کردم

اما نه نعمتهایش را از من گرفت و نه گناهانم را فاش کرد!!!

بیاندیش اگر اطاعت کنم چه میکند؟!



تاریخ : دوشنبه 26 تیر 1391 | 20:55 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.


رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.


نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت:

چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛


درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌رهاورد برگردی.

كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند! پاهایش‌ در گِل‌ است،

 او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.


و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و

سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید.

 

 


ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1391 | 19:53 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

دانشجویی به استادش گفت:


استاد! اگر شما خدا را به من نشان دهید، عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را

نبینم او را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟

دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:

 

  "  تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!  " 



تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1391 | 19:20 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

اولش :

همه طرف من ...

دومش :

یک طرف من و یک طرف خدا ...

آخرش :

خدا؛ خدا؛ خدا؛ خدا ....

مسیر صعود را می گویم .



تاریخ : شنبه 24 تیر 1391 | 14:45 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

مرا امیدوار می کنند به بهشت...

این آتش نشانها

وقتی می بینم از میان آتش

کسی را نجات می دهند!!!



تاریخ : شنبه 24 تیر 1391 | 14:04 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

باور نمی كنم

خالق نظم دانه های انار

زندگی مرا بی نظم افریده باشد ...



تاریخ : شنبه 24 تیر 1391 | 13:59 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

کاش از روی ترحم گذرد بر دل من

خود بسازد دل ویرانه و تعمیر کند ...

کاش صاحب نفسی همدم این خسته شود

که ز گرمی لبش مسأله تغییر کند ...



تاریخ : جمعه 23 تیر 1391 | 12:00 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

وقتی خدا از پشت ، دستهایش را روی

چشمانم گذاشت، از لای انگشتانش

آنقدر محو دیدن دنیا شدم که

فراموشکردم منتظر است نامش را صدا کنم ...



تاریخ : پنجشنبه 22 تیر 1391 | 13:07 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

پروردگار من...!

تو تنهای تنها مال منی!

نه!

تو نهایت همه زیبایی های دنیای منی!

نه!

اصلا تو فراتر از همه تصورات منی!

بی پایان و بی انتها...

 

باز هم خدایم، تو را سپاس...

 



تاریخ : چهارشنبه 21 تیر 1391 | 17:13 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



تاریخ : یکشنبه 18 تیر 1391 | 01:02 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات
تاریخ : جمعه 16 تیر 1391 | 22:41 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

یك روز شیطان چاقى ، شیطان لاغرى را ملاقات كرد ...

شیطان چاق ، از شیطان لاغر پرسید : چرا تو اینقدر لاغر و ضعیف شده اى ؟ شیطان لاغر، جواب داد:

من بر شخصى مسلّط و مأمور شده ام كه او را گمراه كنم . ولى آن شخص در اوّل هر كار مانند: خوردن ،

آشامیدن و ... زبانش به ذكر « بسم اللّه الرحمن الرحیم » گویا است ، از این رو از نفوذ در او و شركت

 در كارهاى او محروم هستم و همین سبب ، موجب لاغرى من شده است ، حال تو بگو بدانم چطور چاق

شده اى ؟

شیطان چاق پاسخ داد :

چاقى من به خاطر آن است كه شاد هستم ، زیرا بر شخص غافل و بى خبر و بى تفاوت مسلّط شده ام كه

 در هیچ كارى « بسم اللّه » نمى گوید ، مثلاً هنگام ورود و خروج و هنگام خوردن و نوشیدن و ... و در هر

كارى ، آنچنان غافل و سرگرم است كه اصلاً به یاد خدا نیست .

 

 

ܓ☀ پس اى مؤمنین در اول هر كارى « بسم اللّه الرحمن الرحیم » یادتان نرود ...

زیرا با گفتن بسم اللّه شیطان از شما دور مى شود. ܓ☀



تاریخ : جمعه 16 تیر 1391 | 17:19 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

اگر تمام زندگی خویش را و لحظه ‌به‌ لحظه آن را وقف تو کنم،

هنوز هیچ نکرده‌ام ...

من عهد کرده بودم،

ـ با خود و خدای خویش ـ

که لحظات زندگی‌ام را با یاد تو گره بزنم.

و اکنون سربه‌زیرم، شرمگین‌ام!

از این که نتوانسته‌ام به عهد خویش وفا کنم...

که به خدا، سخت زمانه‌ای شده است برای عاشقان تو!

می‌خواهم بسان مورچه‌ای که به اندازه توان خویش تحفه‌ای برای سلیمان می‌برد ؛

هدیه‌ای به بارگاه تو تقدیم کنم.

و می‌دانم که سرزنشم نخواهی کرد،

از این که هدیه‌ام کوچک است در برابر عظمت تو.

اکنون به لطف و مهربانی خویش، هدیه مرا بپذیر؛

عمر و جوانــی ام نذر تو ...

 

یا مهـــدی (عج )

 

 

***   اللهم عجل لولیک الفرج   ***

 



تاریخ : سه شنبه 13 تیر 1391 | 09:42 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

کاش زندگی و دنیای انسانها هم مثل وبلاگ بود. تم داشت، پوسته داشت.

 

هر وقت میخواستی پوسته اش را عوض میکردی و هر رنگی که دلت میخواست

 

 به تمش میدادی. سبز، سفید، آبی.

 

اینجوری زندگی ات را هر جوری که میخواستی تزیین میکردی و می چیدی.

 

خودت تعیین میکردی که مردم درباره زندگی ات نظر بدهند یا نه،

 

نظرها بلافاصله نمایش داده شوند یا تو باید تاییدشان کنی، یا حذفشان کنی.

 

بالای ورودی دنیای خودت هر چه میخواستی مینوشتی و وسط آن هر عکسی

 

دوست داشتی میچسباندی.

 

اینجوری همیشه آمار بازدید دنیا و زندگی ات را داری و همه چیز مکتوب و

 

مستند است. هر اتفاق ناگوار و نامطلوبی که ایجاد میکردی می توانستی مثل یک

 

 پست مستقل حذفش کنی و کنار بگذاری ...

 

                                                     

                           حالا نظر شما راجعبش چیه ؟؟؟



تاریخ : دوشنبه 12 تیر 1391 | 14:25 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری

 

آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمد و رفت.


ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد. دلم قفل بود، کسی قفل قلب مرا

 

وا نکرد.یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است. یکی گفت:چه دیوارهایش سیاه

 

 است. یکی گفت: چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط

 

 از غم و غصه و ماتم است.


و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا

 

 می خری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست


و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او

 

کسی را نداریم ...

 



تاریخ : شنبه 10 تیر 1391 | 23:34 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

سلام دوستان بزرگوار ...

 

به وبلاگ جانم فدای حضرت هادی (ع) که تازگیها ساختمش ، یه سر بزنید.

خوشحال میشم نظرتونو راجعبش بدونم ... التماس دعا  

 

http://emam-hadi11.blogfa.com/



تاریخ : شنبه 10 تیر 1391 | 08:46 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

سلام و عرض ادب به تمامی سربازای سایبری آقا ...  خدا قوت

 

همیشه محیط هایی که برای خدا کار میکنند و مروج نیکی ها و پاکی ها هستند، حساس ترند و

احتیاج به دقت و مراقبه بیشتری دارند .

یکی از مواردی که در این جمع سایبری ما بایستی کاملا با دقت لحاظ بشه ، خصوصا با توجه

 به ماهیت موضوعی و نقطه مشترک همه این وبلاگها یعنی شعار های انسان ساز اسلام و سنت

و رویه ائمه اطهار، که جامع این نویسندگان در این محیط شده، رعایت یه سری آداب و حفظ

چهارچوب هاست .

بین این جمع با صفا و بی ریا و مذهبی ما ، گل دختر ها و ماه پسرهایی ، چه مجرد و چه متاهل

 وجود دارند . لذا یادمون نره که اولا واسه چی اومدیم اینجا ؟!!!!! ودر ثانی اینکه نامحرم

نامحرمه ، فرقی هم نداره که حضوری و فیس تو فیس باشه ، پای تلفن باشه ، پشت پرده باشه

یا پشت وبلاگ !!!!

رعایت ادبیات گفتاری خیلی مهمه ! ظاهرا وجهی وجود نداشته باشه که در موارد غیر ضروری

 با نامحرم ، با یه ادبیات طنز و شوخی یا خیلی راحت صمیمی و بدون پرده و رعایت شأن ،

کامنت گذاشته شه ! همون دختر خاله پسر خاله شدن شدمون !!!

 

                               


ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 9 تیر 1391 | 08:19 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

زبانی با تو بیعت کرده ام...

مانده بیعت این دل...!!!



تاریخ : پنجشنبه 8 تیر 1391 | 18:52 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



تاریخ : پنجشنبه 8 تیر 1391 | 07:32 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده ،

 

                       چرا که ما دیروز وقت نکردیم از او تشکر کنیم  ...

 



تاریخ : سه شنبه 6 تیر 1391 | 15:51 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

چفیه میگوید: به یاد دارم آن زمان را که ترکش، پای رزمنده ی بسیجی را دریده بود

 و او چنگ برخاک میزد ومن،طاقتم برسر می آمد و خودرابه دور پای اومی پیچیدم و

سخت می فشردم،آن قدر که خون بر پیکرش بر می گشت و من سرتا پا سرخ

میشدم،مانند شقایق...

 

چفیه میگوید: آنگاه که خورشید سوزان،امان بچه ها را بریده بود،دامن به آب داده و

روی سوخته از آفتابشان را نوازش می کردم، شاید که با خیسی تنم، کمی از

سوزش وجودشان بکاهم.

 


ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 5 تیر 1391 | 01:30 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • paper | بلاگ اسکای | ایران موزه
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic