همیشه از حرمت، بوی سیب می آید

صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دلِ شکستهِ ی من

به پای بوس نگاهت، غریب می آید

طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.

کبوتر دل من، بی شکیب می آید

برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد

چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید ...

 

سلام دوستان ... 

فردا عازم مشهد الرضا هستم، حلال کنید ...

 

ان شاءالله در حرم آقا علی ابن موسی الرضا علیه السلام نایب الزیاره ی همه

دوستان خوب دنیای مجازی ام هستم.



تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1391 | 15:53 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدایا؛

بضاعت من به قدری است که نمی دانم؛

در حق آشنایان و دوستانم چه دعایی کنم؛

اما می دانم که تو از حال آنان آگاهی؛

پس بهترین ها را برایشان کرم نما؛

که خزانه ی تو هرگز تهی نمی گردد ...

 

« عید سعید فطر، بر شما دوستان عزیز مبارک باد »



تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1391 | 01:18 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

پروردگارا ؛

اینک، سکان زندگی طوفان زده ام را به تو می سپارم؛

می دانم که نتیجه ی این اعتماد و توکل، آرامش است ...

 



تاریخ : جمعه 27 مرداد 1391 | 23:08 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

مقام معظم رهبری :

«روز قدس را گرامی بدارید و آن را گرامی بشمارید»



« خودتان را برای راهپیمایی روز قدس آماده کنید، آن هم صحنه عظیمی است

 

برای اینکه همه بدانند که ملت ایران در صحنه است، بیدار است، پابرجاست و از

 

هیچ قدرتی و از هیچ قلدری در سطح عالم، باک ندارد. »



تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391 | 20:04 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

این جمعه را از آن جمعه که کم می کنم؛

چیزی کم نمی شود؛

فقط انتظار بیشتر می شود ...



تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391 | 14:16 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدایا ...

" ارگ " را از " بم " گرفتی ، حرفی نزدیم ؛

" جان " را از " آذربایجان " نگیر !

خدایا ... به بازماندگان صبر عنایت فرما .

به هموطنان عزیزم، تسلیت عرض میکنم.



تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391 | 13:34 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

الهی ...

 

سروری سزاوار توست و بزرگی برازنده تو .


هر که بزرگی اش به تو پیوسته است
، بزرگ است و

 هر که چنین نیست ، گمان می کند که بزرگ است .

از بنده مدام شکستن و از تو پیوسته بستن .


از بنده مستمر گسستن و از تو باز پیوستن .


این چه قاعده غریبی است در عالم، که معشوق ناز عاشق را می کشد ،

 محبوب به دنبال محب می افتد و کریم در پی سائل می گردد .


چگونه است که آغوش پذیرش تو ، گشاده تر از پای رجعت ماست ؟


ما را از اینهمه غفلت نجات بخش .



آن زمان که هیچ گوشی را شنوای ناله هایمان نمی یابیم و

 هیچ دلی را فهیم دردهایمان ، تنها گوش شنوای توست که مرهم زخمهایمان

می شود و مامن خستگی هامان ...


کاش میشد که آوای اجابت تو را در طنین دعاهایمان بشنویم .

بحر بی نیاز کرمت وسیعتر از برکه حاجات ماست .

 

تو به سخاوت شهره تری تا ما به نیاز .


تو به بخشیدن راغب تری تا ما به تکدی .


فقط تویی که سزاوار خواستنی و خواهش فقط از آستان توست که رواست ...



تاریخ : جمعه 20 مرداد 1391 | 15:00 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

الهی ...

 

 پناه میبرم به خورشید مهرت، پیش از آنكه دستان تباهی نابودم كند .

و چشم میدوزم به رحمتت، پیش از آنكه دنیا با نور سیاهی نابینایم كند.

 

الهی ...

 

 تو را با نام هایت میخوانم، پیش از آنكه بار گناهان مرا با سكوت مرگ

 

همنشین كند ....



تاریخ : پنجشنبه 19 مرداد 1391 | 03:42 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدایا ...

در شب قدری که توفیق نصیبمان می کنی تا قرآن بر سر بگذاریم

از تو مسئلت میکنم لیاقتی عطا کنی تا بتوانیم ...

قرآن را در دل بگذاریم ...

 

 

«التماس دعا در لحظات قشنگ خلوتتان ...»



تاریخ : چهارشنبه 18 مرداد 1391 | 05:19 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

این من و حجم شب و دستان خالی و خدا ؛

آسمانی تیره و اشک و سکوت و انزوا ؛

ناله های جانگداز و گریه و امن یجیب ؛

قبله و قلب و جوارح جملگی غرق دعا ...

 



تاریخ : سه شنبه 17 مرداد 1391 | 14:29 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

نام : ناهید

نام خانوادگی : فاتحی كرجو

نام پدر : محمد

تاریخ تولد :  1344/4/4

یگان :: همكاری با سپاه و پیش مرگان انقلاب

تاریخ شهادت :   1361/09/01

محل شهادت : روستای هشمیز كردستان

عملیات : توسط ضد انقلاب

آرامگاه : تهران - بهشت زهرا (س)

 

 

( سمیه کردستان، اسطوره ای که جان داد تا حرمت امام خود را نشکند. )

 

 

http://basij.ir/attachment/1224316.jpgولادت و معرفت به معبود  ...

 

ناهید فاتحی کرجو در چهارمین روز از تیر ماه سال 1344 در شهر سنندج در میان خانواده ای مذهبی و اهل تسنن به دنیا آمد. پدرش محمد از پرسنل ژاندارمری بود و مادرش سیده زینب، زنی شیعه، زحمتکش و خانه دار بود که فرزندانش را با عشق به اهل بیت (ع) بزرگ می کرد.

ناهید کودکی مهربان، مسئولیت پذیر و شجاع بود که در دامان عفیف مادر، با رشد جسم، روح معنوی خود را پرورش می­داد. آن قدر در محراب عبادت با خدا لذت می­برد که به پدرش گفته بود: «اگر از چیزی ناراحت و دلتنگ باشم وگریه کنم، چشمانم سرخ می شود و سرم درد می گیرد. اما وقتی با خدا راز و نیاز کرده و گریه می­کنم، نه خسته ام، نه سردرد و ناراحتی جسمی احساس می کنم، بلکه تازه سبک تر و آرام تر می­شوم».

 

 

نوجوانی از جنس ایمان و شهادت ...

 

با شروع حرکت های انقلابی مردم ایران، ناهید هم به سیل خروشان انقلابیون پیوست و با شرکت در راهپیمایی ها و تظاهرات ضد طاغوت در جرگه دختران مبارز کردستان قرارگرفت.

روزی با دوستانش به قصد شرکت درتظاهرات علیه رژیم به خیابان های اصلی شهر رفت. لحظاتی از شروع این خیزش مردمی نگذشته بود که مأموران شاه به مردم حمله کردند. آنها ناهید را هم شناسایی کرده بودند و قصد دستگیری او را داشتند که با کمک مردم از چنگال آن دژخیمان فرار کرد. برادرش می گوید؛ «آن شب ناهید از درد نمی توانست درست روی پایش بایستد. بر اثر ضربات ناشی از باتوم، پشتش کبود رنگ شده بود».

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع درگیری های ضد انقلاب در مناطق کردستان، همکاری اش را با نیروهای ارتش و بسیج و سپاه آغازکرد. شروع این همکاری، خشم ضد انقلاب به خصوص گروهک کومله را که زخم خورده فعالیت های انقلابی این نوجوان و سایر دوستانش بود، برانگیخت.

 

 

 

راهی به سوی آسمانی شدن ...

 

ناهید علاوه بر همکاری با بسیج وسپاه بیشتر وقتش را به خواندن کتاب های مذهبی و قرآن و انجام فعالیت های اجتماعی می گذراند.

اوایل زمستان سال 1360 به شدت بیمار شد و به درمانگاهی در میدان مرکزی شهر سنندج مراجعه کرد. اما از ساعت مراجعتش خیلی گذشته بود و خانواده نگران شده بودند. خواهرش به دنبالش می رود و بعد از ساعت ها پرس و جو پیدایش نمی کند. خبری از ناهید نبود! انگار که اصلاً به درمانگاه نرفته بود! آن وقت ها پدر ناهید در جبهه خرمشهر بود و مادر نگران و دست تنها، به تنهایی همه جا دنبال او می گشت. تا اینکه بالاخره از چند نفر که ناهید را می شناختند و او را آن روز دیده بودند شنید که: چهار نفر، ناهید را دوره کرده، به زور سوار مینی بوس کردند و بردند!

بعد از ربوده شدن ناهید، خانواده او مرتب مورد تهدید قرار می گرفتند. افراد ناشناس به خانه آنها نامه می فرستادند که: اگر باز هم با سپاه و پیشمرگان انقلاب همکاری کنید، بقیه بچه هایتان را هم می­کشیم
 

زخم ستاره :

 

چند وقتی از ربوده شدن ناهید گذشته بود که خبر گرداندن دختری در روستاهای کردستان با دستانی بسته و سری تراشیده به جرم اینکه «این جاسوس خمینی است!» همه جا پخش شد. یک روستایی گفته بود: آنها سر دختری را تراشیده بودند و او را در روستا می گرداندند . گفته بودند آزادت نمی کنیم مگر اینکه به خمینی توهین کنی!.

او ناهید بود که با شهامت و ایستادگی قابل تحسین از مقتدای انقلابی خود حمایت کرده و زیر بار حرف زور آنها نرفته بود. مردم روستا در آن شرایط سخت که جرأت حرف زدن نداشتند، به وضعیت شکنجه وحشیانه این دختر اعتراض کرده بودند. اما هیچ گوش شنوا و مرد عملی پیدا نشده بودکه ناهید، دختر جوان و انقلابی را از چنگال ستم آنها رهایی بخشد.

از روز ربوده شدن او یازده ماه می گذشت که پیکر بی جان و مجروح و کبود او را با سری شکسته و تراشیده در سنگلاخ های اطراف روستای هشمیز پیدا کردند. روایت دیگر حاکیست که اشرار برای وادار کردن ناهید به توهین نسبت به حضرت امام(ره) اورا زنده بگور کرده بودند.

وقتی جنازه را به شهر سنندج انتقال دادند مادرش بسیار بی تابی می کرد و چندین بار از هوش رفت. پیکر آغشته به خون ناهید اگر چه دیگر صدایی برای فریاد زدن و جانی برای فدا کردن در راه انقلاب نداشت اما کتابی مصور از ددمنشی ضد انقلاب بود. زنان سنندجی با دیدن آثار شکنجه بر بدن ناهید و سر شکسته و تراشیده اش، به ماهیت اصلی ضد انقلاب، بیش از بیش پی برده و با ایمان و بصیرتی بیشتر به مبارزه با آنان پرداختند.

 

 

تهران،  سفر آخر ...

شرایط حاد منطقه در آن سال و خفقان حاکم گروهک­ها بر مردم، فشار زایدالوصفی که به خانواده شهید رفته بود مادر شهید را بر آن داشت به تهران هجرت کند و پیکر شهید ناهید کرجو، شهید مظلوم سنندجی را در قطعه شهدای انقلاب بهشت زهرای تهران دفن نماید.

چند سال بعد، مادر از اندوه فراق ناهید، بیمار شد و از دنیا رفت. برادر ناهید می گوید: مادرم در تهران ماند و با بچه های کوچک و وضعیت بد اقتصادی مجبور به کار شد. دوران سختی را گذراندیم اما مادر دلخوش بود که نزدیک ناهید است. دلش خوش بود که دیگر لازم نیست کوه به کوه، دشت به دشت و آبادی به آبادی دنبال ناهید بگردد.

 

 

و اینک ...

 

اینک نوجوانان و دختران ایران اسلامی باید بدانند که وقتی ناهید فاتحی کرجو به شهادت رسید بیش از هفده سال نداشت اما اکنون بعد از گذشت سی سال از شهادتش، نامش به برکت متعالی بودن هدف و ارزش هایش زنده و شیوه زندگی­اش الگویی برای زنان مجاهد است.

اگر در صدر اسلام سمیه زیر شکنجه جاهلان عرب حاضر به نفی وحدانیت خدا نشد و در دفاع از اعتقادات راسخ خود شهادت را برگزید، امروز زنان موحد، الگویی نزدیکتر را پیش رو دارند. دختر نوجوان شجاعی که تحمل شکنجه­های طاقت فرسا را بر توهین به امام خود ترجیح داد و در مسیر ایستادگی و در دفاع از آرمان­ها و اصول متعالی اسلامی، شهادت را برگزید، و او کسی نیست جز سمیه ی کردستان شهیده ناهید فاتحی کرجو.

 

" یاد و نام تمامی زنان شهید و ایثارگر گرامی باد ... "




تاریخ : شنبه 14 مرداد 1391 | 12:13 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدایا ...

 

ببخش مرا؛

 

برای گناهانی که لذتش رفته؛

 

اما مسئولیتش مانده ...



تاریخ : جمعه 13 مرداد 1391 | 18:56 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

هر گاه به بن بست رسیدم، مطمئن بودم که

  

 پشت دیوار ، خدا منتظر من است.               



تاریخ : جمعه 13 مرداد 1391 | 18:32 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند؛  یا ...

رسد آدمی به جایی که بجز خودش نبیند ...

گاهی بر سر دو راهی های زندگی می مانیم که کدام را انتخاب کنیم :

خود را یا خدا را ؟؟؟

خدایا میدانم به من اختیار انتخاب داده ای ؛

ولی کمک کن از خودم بگذرم تا بتوانم به تو برسم.

خدایا من در خود مانده ام ...

ماندنی که سرانجامش به تباهی میرسد ...!!!



تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1391 | 12:22 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

دستهایم به آرزوهایم نرسید ولی  ... ؛

 

درخت صبرم می گوید :

 

 امیدی هست...

 

دعایی هست...

 

خدایی هست...

 



تاریخ : یکشنبه 8 مرداد 1391 | 19:24 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

" خدا " مرهم تمام دردهاست؛

 

هر چه عمق خراش های وجودت بیشتر باشد؛

 

خدا برای پر کردن آن، بیشتر در وجودت جای می گیرد ...



تاریخ : شنبه 7 مرداد 1391 | 19:25 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

امشب به جنون کشیده میلم، برگرد

ای جاری ندبه در کمیلم، برگرد

بی تو شب تاریک مرا نوری نیست

برگرد ستاره ی سهیلم، برگرد ...

 



تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1391 | 15:27 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدایا ...!

گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک ،

این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک ...

این منم که گاهی نزدیک می شوم و گاه دور ... !!!

 



تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1391 | 15:16 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدایا!


در دو راهی زندگی ام


تابلوی راهت را محکم قرار بده

نکند که با نسیمی راهم را کج کنم ...



تاریخ : چهارشنبه 4 مرداد 1391 | 00:22 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

از حال و هوای دنیای امروزمان میفهمم بنی آدمی در کار نیست،


که وقتی عضوی از عضوهایش به درد آید ،

بقیه عضوها هم همدردی کنند...

مسلمانی که هیچ، بوی انسانیت هم نمی آید ...

مسلمانان میانمار به سمت همان قبله ای نماز میخوانند که ما میخوانیم...

حسرت بخوریم

که آنها در تاری چشمشان از تشنگی

به مولای غریب و تشنه لبمان نزدیک ترند...



تاریخ : سه شنبه 3 مرداد 1391 | 18:17 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

بهترین درس ها را در زمان سختی آموختم؛

و دانستم صبور بودن یک ایمان است؛

و خویشتن داری یک عبادت؛

فهمیدم ناکامی به معنای تأخیر است، نه شکست؛

و خندیدن یک نیایش است ...



تاریخ : دوشنبه 2 مرداد 1391 | 19:54 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



تاریخ : دوشنبه 2 مرداد 1391 | 09:54 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

گویند تنهایی سخت است،

اما چه زیباست هنگامی که در تنهایی،اندیشه میکنی و

اعمالت را بررسی می کنی؛

آن وقت است که زنده می شوی وازتکراراجباری در می آیی،

خود را می یابی،آن که بودی و باید باشی.

                                          ... حال دیگر هر روزت نو است و جدید ...



تاریخ : یکشنبه 1 مرداد 1391 | 04:34 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

  • paper | بلاگ اسکای | ایران موزه
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic