هر هنگام که پلک هایم قدم می زنند ، لطافت خدا رو سخت به آغوش می کشم ...

خیلی خیلی زود غرق می شم میون این همه خوبی ... این همه احساس ناب !!!

گاهی رنگ ارغوانی دلم را به در و دیوار وجودم هدیه می کنم

تا روی احساسم، باند پرواز به پا کنم ...

کاپیتان پرواز صحبت می کند ... لطفا کمربندهای خوشبختی خود را ببندید !!!



تاریخ : شنبه 25 شهریور 1391 | 12:44 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

زندگی یک آرزوی دور نیست

زندگی یک جست و جوی کور نیست

زیستن در پیله ی پروانه چیست

زندگی کن زندگی افسانه نیست.

گوش کن...!!!

دریا صدایت میزند!

هر چه نا پیدا صدایت می زند!

جنگل خاموش میداند تورا.

با صدایی سبز می خواند تورا.

آتشی در جان توست.

قمری تنها پی دستان توست.

پیله ی پروانه از دنیا جداست.

زندگی یک مقصد بی انتهاست.

هیچ جایی انتهای راه نیست!

این تمامش ماجرای زندگیست  …!



تاریخ : شنبه 25 شهریور 1391 | 12:10 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

رفتم از کوی تو و پیش تو جا مانده دلم

پیش تو مانده و از سینه جدا مانده دلم

پر گرفتن به هوای تو چه حالی دارد

چون کبوتر به همان حال و هوا مانده دلم

پشت آن پنجره افتاده و بر گردن خود

رشته ای بسته به امید شفا مانده دلم

 



تاریخ : سه شنبه 21 شهریور 1391 | 08:44 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

احساسات زیبایم سرشار از امید می شوند وقتی از خودم راضی ام، از خدایم

راضی تر !!!

وقتی باور می كنم می تونم بزرگ زندگی كنم ...

می تونم موفق و سربلند باشم ...

وقتی رنگ آرامش ، برایم زیبا نقاشی می كشد ، پر و بالم اوج می گیرند ...

گاهی اونقدر لذت می برم از اوج آرامشم ،،، 

كه نیمه ی خالی زندگی ام، پر و بال تجربه می گیرند و رنگ آرامش برایم كادو هدیه می كنند .

واقعیت‌ ِ قلبم شده ، آرومه آروم ... سرشار از احساسات خوبه خوب!

اشك هایم دیگر رنگ غم ندارند و گاهی از سر شوق می بارند ...

 



تاریخ : یکشنبه 19 شهریور 1391 | 09:55 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

خدای من...

هنوز هم نیوتون چشمهای من در حیرت است...

از اینهمه جاذبه ات...

اینهمه کشش...

گیرایی...

هنوز هم فرمول بودنت یک ایکس مجهول دارد و نمیدانم...

چرا از هر راهی که این معادله را حل میکنم...

باز هم به یک جواب میرسم...

خدا...

تو ساده ترین معمایی هستی...

که خیلی ها عاجزند...

از حل کردنش...

 



تاریخ : یکشنبه 19 شهریور 1391 | 09:13 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

مولای من شرمنده ام...


از بس گنه کرده ام شرم دارم بگویم العجل مولا...
شرمنده ام که فقط دعا می کنم و همان دعاهایم نیز خالص نیستند ...
شرمنده ام که تنهایت گذاشته ام...
شرمنده ام که گدای گدایی را کردم ، در حالی که تو هستی ...
شرمنده ام آن لحظه هایی که بنده نبودم ...
شرمنده ام اگر خود را نزده بنده ای از بندگانت شکستم که خود نیز بنده است ...
شرمنده ام قدر خویش ندانستم ...
شرمنده ام از غرق شدنم ...
شرمنده ام از کوری دیدگانم ...
از ناشنیدن صدای تو ...
شرمنده ام از شرمندگی ام ...
و خیلی چیز های دیگر...

ای مولای من ...

تو مرا را دعا کن تا لایق دیدارت شوم
من چیزی در دست ندارم...
جز گناه ... جز غفلت ... جز ...
دیگر هیچ نمی خواهم ...

من باشم و تو باشی و خدای ما ....
دیگر هیچ نمیخواهم ...
آرزوهایم ... عشقم ... همگی به فدای تو ...
مرا ببخش خطا رفتم ...
مولای من ... 
ای کاش همه خطاهای مرا به حسابه دوران جهالت غیبتت از یاد میبردی ...
من جز بودن در کناره تو دیگر از این دنیا هیچ نمیخواهم ...

مرا ببخش ...



تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391 | 19:01 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

بهترین درمان ِ‌ درد بی درمان ، لبخندی است به وسعت چشمان قلبت ...

باور دارم كه خواستن توانستن است ...

برای متفاوت شدن ، دیده ها رو باور نكن ، اندیشه هایت را خلق كن ...

لطفا همین الان به بهترین لحظات عمرتان كه خاطره ی خوشی از آن دارید

فكر كنید و بخندید ...

 



تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391 | 16:14 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خوشبخت كسی نیست كه مشكلی ندارد ...

بلكه آن است كه با مشكلاتش ، مشكلی ندارد ...

و این قرآن به حقیقت از جانب خدا نازل شده است ...

برای رسیدن به آرامش و خوشبختی گاهی به كاتالوگ وجودت

نگاهی بینداز ...

شاید دریچه های رحمت ، به سمت قلبت پناه آوردند ...

چقدر ذكر آرامش بخشی است ... زمزمه ی خدا رو شكر



تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391 | 15:37 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدا كند كه دل من ، در انتظار تو باشد

درون كلبه قلبم ، همیشه جای تو باشد

مرا نسیم نگاهت ، به باغ آینه‌ها برد

خوشا كبوتر عشقی ، كه در هوای تو باشد

قنوت سبز نمازم ، به التماس درآمد

چه می‌شود كه مرا ، سهمی از دعای تو باشد

به گور می‌برد ابلیس ، آرزوی دلش را

اگر كه تكیه دستم ، به شانه‌های تو باشد

در این دیار حریمی ، برای حرمت دل نیست

بیا حریم دلم باش ، تا سرای تو باشد

خدا كند كه دلم را ، به هیچكس نفروشم

خدا كند كه دل من ، فقط برای تو باشد ...

 



تاریخ : پنجشنبه 9 شهریور 1391 | 05:55 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدای من ؛

      مردم همه شکر نعمت های تو را می کنند؛

                                  اما من، شکر بودنت را ... 

                                                          تو نعمت منی ...  



تاریخ : یکشنبه 5 شهریور 1391 | 19:37 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات



شقایق گفت : با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش، حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین ، تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت  بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی ...



........ هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت .



تاریخ : یکشنبه 5 شهریور 1391 | 19:15 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

  • paper | بلاگ اسکای | ایران موزه
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات