نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز

 

دانش آموزان عالم را همه دانا کند

 

ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین

 

بعد از آن، با خون هفتاد و دو تن امضاء کند.

 

 

»»»  السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین  «««  

 

 



تاریخ : شنبه 27 آبان 1391 | 08:25 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات


" سلام بر حسین "

"سلام بر ابالفضل العباس "

"سلام بر قلب زینب صبور"


باز هم بوی محرم می آید...

بوی شهادت ...بوی خون... بوی غربت و مظلومیت...

چیزی نمانده که زمین سیاه پوش و آسمان گریان شود ...

صدای ضجّه های قلبم را میشنوم ...

غوغاست دلم...


سفیر عشق به کوفه پای گذاشت تا مژده آمدن مولای عاشقان را به کوفیان بدهد، اما افسوس که

نمی دانست تاروپود و بافت وجودی این مردم از بی وفایی است . وقتی مسلم را شهید کردند و پیکر

او را از بالای دارالعماره کوفه به زمین انداختند، در آخرین ذره ذره لحظات وجود فریاد میزد ...

کوفه میا حسین جان، کوفه وفا ندارد ...!


باز هنگام عزا فرا رسیده ...


باز ندای" ای جوانان بنی هاشم بیاید علی را بر در خیمه رسانید" زمزمه لبهای عاشق می شود.

باز بوی محرم می آید، بوی رایحه سیب، بوی عطر حسین، بوی سینه زدن ....


پروانه ام ، دوباره مرا آتشم زنید
هر لحظه، هر نفس، همه جا آتشم زنید


پای فرات ، علقمه فرقی نمیکند
دست شما ست تا که کجا آتشم زنید


اصلا برای گرمی شبهای ماتمت
من را خریده اید که تا آتشم زنید


هر شب به حاجتی سر این روضه می رسم
شاید میان بزم عزا آتشم زنید


من را گره زنید به این بیرق بلند
روزی میان کرب و بلا آتشم زنید


عمری میان روضه ی تان گریه می کنم
با این امید تا که شما آتشم زنید


این چشم ها حواله ی غم های زینب است
اشکی دهید و در همه جا آتشم زنید.




تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1391 | 13:55 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

یا حسین ...

 

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم

بند عقل پاره کنیم ازهمه بیگانه شویم

جان سپاریم، دگر ننگ چنین جان نکشیم

خانه سوزیم چو آتش سوی میخانه شویم

سخن راست تو از مردم دیوانه شنو

تا نمیریم مپندار که مردانه شویم

گر چه سنگیم، پی مهر تو چون موم شویم

گر چه شمعیم، پی نور تو پروانه شویم

در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم

محرم گنج تو گردیم، چو ویرانه شویم

 



تاریخ : دوشنبه 22 آبان 1391 | 22:29 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

هر چه به محرم نزدیک تر می شویم ؛

آب را با مکث بیشتری می نوشم ...

 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

 

 



تاریخ : یکشنبه 21 آبان 1391 | 10:38 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات


فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم،

اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است،

صبور باش و درکم کن؛


 

یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم،

برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم؛

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن؛

وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم، با تمسخر به من ننگر؛

وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو؛

وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده، همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار

من برمیداشتی.

زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم، عصبانی نشو؛ روزی خود میفهمی

از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو.

یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم.

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم.

 

 

دوستان ؛ قدر مامانای گلتون رو بدونید قبل ازاینکه دیر بشه ...

 

مامان جونم ... خیلی دوست دارم  

امیدوارم خدا سایه ی پر مهرت رو سالیان سال برسرم حفظ کنه



تاریخ : یکشنبه 21 آبان 1391 | 09:55 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

هـــر بار کـه دلــم هـــوای خـــــــدا کـــرد …

نــــه !

هــر بار کـه خـــــــدا یــاد ِ دلــم کــــرد …

تـنـم لــرزید …

نــه از خــــــدا …!

از خــــودم !

که از شــیطــان هـــم شـیطـان تــَر شــدم …

نـگـاهم را مــی دزدم …

مبادا چشــمم در چشـــم خدا گــــیر کند …



تاریخ : شنبه 20 آبان 1391 | 00:19 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

چشمانم را می بندم ...

 

قطره های گرم اشک را که رفته رفته سرد می شوند، روی صورتم احساس میکنم ...

 

می گویند هر وقت برای طلب بخشش از درگاه خداوند اشک می ریزی،

 

گناهانت دانه دانه آب می شوند و بر گونه هایت جاری ...



تاریخ : چهارشنبه 17 آبان 1391 | 21:08 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

خدایا ...

 من حواسم به همه هست، به جز تو !

پس تو هم حق داری، حواست به همه باشه به جز من ...!

خدایا من اگر بد کردم، تو را بنده دیگر بسیار است ...

تو اگر با من مدارا نکنی، مرا خدایی دیگر کجاست ؟؟؟



تاریخ : سه شنبه 16 آبان 1391 | 11:32 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدای من ...

گناهانم لباس خواری بر تنم كرده  و افزونی لجن گناهانم، ماهی دلم را میرانده ..

ای نهایت آ‌رزویم! ای تنها پاسخگویم! و ای محبوب دلم!

ماهی دلم را با جریان زلال توبه پذیرت زنده گردان ...

 

به عزتت سوگند كه جز تو برای گناهان خویش ، بخشنده ای نمی‌یابم و شكستگی خویش را

جز تو پیوندی نمی‌بینم.

 

من اینك با بالهای تواضع ، به بارگاه تو باز گشته ام و پیشانی خشوع و خواری خویش بر

درگاه قدرتت نهاده ام.

 

اگر از در رحمت خویش برانیم، به كدامین در پناهنده شوم و اگر از قلّه رأفتت فروافكنیم،

به كدامین دامنه بگریزم؟

 

كه صد افسوس از خجلت و رسوائیم و... هزار افغان از توشه راهم ...

 

اگر در ورود به بارگاه توبه ات، پشیمانی است... بعزتت سوگند كه من به این در آویخته ام !

 

خدای من!

اگر گناه از بنده زشت است، عفو كه از سوی تو زیباست ...



تاریخ : سه شنبه 16 آبان 1391 | 07:49 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

آنجا که دلت گرفت ...

و هیچکس حرف تو را نفهمید ...

و از همه جا و همه کس ناامید شدی ...

بدان این یک دعوت است ؛

از کسی که از رگ گردن به تو نزدیکتر است ...

و از همه مهربان تر و با معرفت تر است ...

 

""""""    خـــــــــــــــــــــدا   """"""



تاریخ : یکشنبه 14 آبان 1391 | 10:43 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

یا علی،مهدی غریب و بی کس است؛

جان زهرا دوره غیبت بس است

یا امیرالمومنین،اعجاز کن؛

خود بیا قفل فرج را باز کن

یا علی گویید خیل شیعیان

 تا بیاید مهدی صاحب زمان

 عیدتان مبارک



تاریخ : جمعه 12 آبان 1391 | 21:10 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

خدا جونم ...

 

            چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم ؛ اما تو همیشه کنارم بودی

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم ؛ اما تو فراموشم نکردی...


چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده

 

بودی از یاد بردم ؛ اما تو همیشه به یادم بودی ...

 

چه روزهایی که سرمو تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم

 

برام فرستادی دست و پا زدم ؛ اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است ...

 

 وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم ؛ تو پناهم دادی...

 

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ...

 

 و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد ؛ تو به قلبم آرامش دادی...

 

 تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس

 

کشیدنم رنگ دادی...

 

وقتی قلبم تپید ، تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...

 

وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم ،

 

فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...

 

اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...

 

 وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی؛  فهمیدم این معادله زندگیه، نه غصه خوردن واسه

 

نداشته هاش ...  نه شاد بودن واسه داشته ها ...

 

و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی؛ اونوقت به بزرگی و مهربونیت

 

 بیشتر پی بردم ...و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی، باید مهربون باشی ...

 

خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....

 


خدایا به خاطر
سه چیز سپاسگذارم  ...!

 دادن هایت، ندادن هایت ، گرفتن هایت.......

دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت



تاریخ : پنجشنبه 11 آبان 1391 | 19:34 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

سلام دوستای عزیزم ...

 

برا  یه مدتی، یا شایدم برا همیشه، ممکنه که دیگه بروزرسانی وبلاگمو که مثل یه دوست صمیمی

میدونستمش و انقد بهش علاقه داشتم که اگه چند روزی نمی دیدمش، دلم شدید براش تنگ میشد ،

 را نداشته باشم . وبلاگمو از خودمم هم بیشتر دوست داشتم، شاید بخاطر اینکه همش سعی کردم

مطالبمو به خدا وصل کنم و هوای وصلشو داشته باشم و همه ی نوشته هامم از عمق وجودم

توش میذاشتم و حتی بعضی از مطالبشو ، با گریه هام و اشکام میذاشتم !

تا وقتی که " نَفسِ زندگیم " بهم برنگرده و در کنارم نباشه، حال و هوای بروزرسانی رو ندارم.

این وبلاگو با تک تک خاطراتش، با تمام وقتایی که از درسم و از زندگیم میزدم ،

تا شده یه زمانی باهاش باشم و مطلب بذارم، با تمام دوستایی که یا باهام صمیمی بودن و

 در کنار هم خوش بودیم، چه رهگذرایی که ناخودآگاه میومدن و میرفتن، با تمام نظراتش که

بعضی هاش خاطره ساز و برام ارزشمند و عزیز بودن و بعضی ها هم ...،

هیچوقت فراموش نخواهم کرد .

 

برام خیلی خیلی دعا کنید تا بتونم هر چه زودتر به وبم برگردم و تو این روز ( عید قربان

عزیزترین چیزمو فدای نَفسِ زندگیم کردم و امیدوارم خود خدا کمکم کنه تا بتونم دوباره برگردمو و

این هوای رسیدنو، برای رسیدن به خودش ادامه بدم.

 

 خیلی دلم برای تک تک لحظات با خدا بودن تو وبم ، برای لحظات با دوستای خوبم بودن ،

تنگ میشه!

 

برام حتما نظر بذارید، تا حداقل اگه حال و هوای بروزرسانی ندارم،

 با خوندن نظراتتون آروم شم و بتونم با این همه دلتنگی هام، کنار بیام.

التماس دعا ...



تاریخ : جمعه 5 آبان 1391 | 08:00 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

ای امیر عرفه ! بی تو صفا نیست که نیست
بی تو اندر عرفه ، عشق و وفا نیست که نیست

ای امیر عرفه ! ، یوسف زهرا (س) ! ، مهدی (عج) !
حاجتی غیر ظهورت ، به خدا نیست که نیست ...

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 



تاریخ : چهارشنبه 3 آبان 1391 | 23:34 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

 

گوش کن! می‏شنوی؟ نگاه کن! می‏بینی؟

 

در بی‏کران دشت عرفات، هیچ نجوایی جز نیایش عاشقان به گوش نمی‏رسد؛

 

هنوز زیباترین نغمه‏ای که عرش را می‏لرزاند، مناجات عرفه‏ی پاره‏ی تن رسول و

نور دیده‏ی بتول است که در خلوت این صحرای ملکوتی، در برابر معبودش زانو زده

 و دست‏هایش به‏سوی آسمان بلند است...

 

گاه تبسمی بر لبانش نقش می‏بندد و گاه سیل اشک امانش نمی‏دهد ...


«عرفه»، روز حسین (ع) است و حسینی شدن؛

دل بر حسین (ع) سپردن و هم نوا با حسین (ع) خواندن...

 

چه‏قدر زیباست ...

 

بازگشت همگانى بندگان فرارى به آغوش مهربان خدایى كه همه را خواهد پذیرفت؛

مگر نه آنكه خود فرموده: «اگر روى گردانان از من، شدت شوق مرا به بازگشت‏شان

مى‏دانستند، از نهایت شعف جان مى‏دادند» ؟


الهى! این كهكشان بى‏نهایت رحمت تو و این بندگان كوچك شرمسار؛

 

شاید دیر آمده‏ایم، ولى آمده‏ایم ...!

 

 

به زلال اشك‏هاى جارى بندگان صالحت در صحراى عرفات قسم،

 

ما دور افتادگان از حریم عشق و عرفان را بپذیر ...



تاریخ : سه شنبه 2 آبان 1391 | 18:27 | نویسنده : ღ رهگذر غریب ღ | نظرات

  • paper | بلاگ اسکای | ایران موزه
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات